موضوعات سایت
Skip Navigation Links
عــقـــائــــــــد Expand عــقـــائــــــــد
اهل بيت
دفع شبهات Expand دفع شبهات
مقالات
مناسبت ماه
معارف نهج البلاغه
علماي شيعه
نصایح و اندرزها
هشدار Expand هشدار
تفسیر قران
اشعار مذهبي Expand اشعار مذهبي
اعتبار ادعيه Expand اعتبار ادعيه
اخبار مذهبي
احراز و ادعيه منتخب Expand احراز و ادعيه منتخب
سوگنامه
مصاحبه ها
امکانات سایت
اوقات شرعي
دریافت فایل
پرسش و پاسخ
معرفی کتاب
لينك هاي مفيد

اذكـار هفته
 حضرت زهرا (س)
امام حسين عليه السلام
اطلاع رساني شيعه
پخش زنده حرم امام رضا عليه السلام
پايگاه استاد جعفر فاضل

دانلود نرم افزار
ادعیه ویژه حضرت ولیعصر(عج)
ادعیه ویژه حضرت ولیعصر(عج)
آمار سايت
مطالب : 322
نظرات : 1
كاربران : 81
قانون علیت و توابع آن

قانون علّیّت  و توابع آن

 

رؤوس مطالب

-­ معناي لغوي و اصطلاحي سنخيّت

- قانون علّيّت زمينه­ساز تفكّر سنخيّت

- تفاوت مناسبت ميان علّت و معلول در افعال طبيعي و ذات حق

-­ رابطه ميان دانش فلسفه و اصل علّيّت

- رابطه ميان اصل علّيّت و عدل الاهي

- التزام به اصل علّيّت، جبر آدمي را در افعالش به دنبال دارد. 

 

 

درآمد

  نگارنده در نوشتار حاضر با بيان اين مطلب كه يكي از لوازم قانون علّيّت، مفهوم سنخيّت است، اختلاف صاحب­نظران در تبيين و توضيح مفهوم سنخيّت را واكاويده است. ايشان در ادامه به بررسي اين مطلب پرداخته كه قانون علّيّت به معناي نيازمندي معلول به علّت، به يك معنا درباره خداي متعال نيز مصداق دارد؛ زیرا همه موجودات معلول ذات اویند           و مناسبت لازم میان معلول و علّت همان اراده ذات حق است و به اين معنا كه معلول همان وجود نازله علّت است، تنها مختصّ به فواعل طبيعي است. نگارنده در اين نوشتار بيان مي­دارد كه انديشه سنخيّت تنها در صورت پذيرش اصل علّيّت قابل طرح است؛ ولي قبول كردن اصل علّيّت، لزوماً به معناي پذيرش انديشه سنخيَّت نيست. همچنين، با نفي علّيّت به معناي فلسفي آن، قطعاً مجالي براي طرح انديشه سنخيَّت باقي نخواهد ماند.  

 

معنای لغوی و اصطلاحی « سِنخيَّت»

  «سِنْخ» در لغت به معنای اصل، ريشه و پايه است.1 لذا وقتي گفته مي­شود يك شيء با شيئي ديگر سنخيَّت دارد، بدان معناست كه آن دو شيئ در اصل و ريشه با هم شريكند. مراد از «سنخيّت» بين خدا و خلق نيز اين است كه خداوند دارای وجود ساير موجودات بوده و با آن­ها در حقيقت وجود مشترك است. نگاهی به معنای اصطلاحی این واژه نشان می­دهد که میان آن و معنای لغوی­اش تفاوتی وجود ندارد.

  آیة­الله محمّدتقي مصباح يزدی از فلسفه­پژوهان معاصر در تعريف سنخيّت می­نويسد: « ترديدی نيست كه هر معلولی از هر علَّتی به وجود نمی­آيد و حتّی ميان پديده­هاي متعاقب يا متقارن هم هميشه رابطه علّيّت برقرار نيست، بلكه علّيّت رابطه خاصّی است ميان موجودات معيّني و به ديگر سخن بايد ميان علَّت و معلول مناسبت خاصي وجود داشته باشد كه از آن به سنخيَّت علَّت و معلول تعبير می­شود».2 

  بنابراين، «سنخيَّت» در اصطلاح فلسفی، ‌به معنای وجود نوعی رابطه خاص میان علَّت و معلول است. پرسشی که در این­ مقام مطرح می­شود، اين است که آیا مراد از این رابطه ، همان معنای لغویِ سِنخیَّت یعنی هم­جنس بودن است؟ آيةالله مصباح يزدي پس از تقسیم علَّت­ها به دو نوع مادي و اعدادي و علَّت­های هستي­بخش، در توضيح و تبيين علّت هستی­بخش می­نویسد: « چون علّت هستي­بخش، وجود معلول را اِفاضه مي­كند و به تعبير تسامحی،  به معلول خودش ، وجود مي­دهد، بايد خودش ، وجود مزبور را داشته باشد تا به معلولش بدهد و اگر آن را نداشته باشد، نمي­تواند اِعطاء و اِفاضه كند».3 لذا منظور از «سِنخيَّت» در علَّت هستي­بخش ، چيزي جز حضور معلول در نزد علَّت نيست؛ امّا چنين رابطه­اي ميان علَّت و معلول در علَّت­هاي مادي و اعدادي وجود ندارد؛ بلكه در اين­جا مراد از سِنخيَّت، همان تأثير علَّت در معلول و ايـجاد تـغييرات در آن است كه البـتـّه بـه طور كلّي از بـحث ما خارج می­بـاشد. بـنـابراين ، نـظريّه «سِنخيَّت» به معنای یکی­بودنِ جوهره ذات خداست با خلق، و اشتراک آن­ها در حقیقت و ذات.

  البتّه بايستي براي بررسي عمیق و دقيق این اندیشه، خاستگاه آن مورد توجّه قرار گیرد. دقّت در دلائل مطرح شده برای اثبات این تفکّر نشان می­دهد که دو پیش­فرضِ اساسیِ آن­ها عبارت است از : «قانون علّیّت» و «اشتراک معنوی وجود».

قانون علّيّت، زمينه­ساز تفكّر «سنخيّت»        

  درباره قانون علّيّت مباحث فراواني از سوي دانشمندان ارائه شده است. برخي مانند ديويد هيوم[أ‌] آن را به طور مطلق انكار کرده­اند و برخی همچون اشاعره در دايره علل طبيعي منكر آن شده و تنها به يك علَّت یعنی خداوند معتقدند. عدّه­ای نیز صراحتاً آن را ردّ نكرده­اند، لیکن توضيحی که در رابطه با آن ارائه داده­اند، به انكار علّيّت    می­انجامد. كساني كه معتقدند حقيقت علّيّت همان تعاقب يا تقارن دو پديده است ، در حقیقت آن را مفهومی ذهني مي­دانند كه واقعيّت عيني ندارد و اين به معنای انكار رابطه عيني و خارجي است که به سخن هیوم و اَمثال او باز     می­گردد. هيوم معتقد است آن­چه تجربه ثابت كرده ، اين است كه ما در طول زندگي فقط حوادث را پشت سر یکدیگر می­بینیم، مثلاً پس از آتش ، گرمي را حس مي­كنيم؛ امّا اين­كه حادثه نخست، علَّت حادثه دوّم بوده و ميان آن­ها رابطه­اي عيني و تكويني برقرار باشد ، امری است که تجربه آن را ثابت نکرده است.

  مرحوم استاد مطهّري در پاسخ به این ادّعا مي­نويسد: «اشتباه اين دانشمند انگليسي در اينجاست كه از مكتب          تجربه­گرايي پيروي مي­كند و مي­خواهد همه چيز، حتّي وسيع­ترين قوانين فلسفي را كه دايره آن ، اختصاص به علل طبيعي ندارد، از طريق تجربه اثبات كند. او در صحّت اين اصل مهم و استوار كه يگانه تكيه­گاه علوم در نشان­دادنِ روابط عينيِ پديده­ها است، به شك و ترديد افتاده است، و مسلماً اگر او اين اصل را از طريق براهين فلسفي مورد تجزيه و تحليل قرار مي­داد، هرگز دچار چنين اشتباهي نمي­شد».4 

  ابن­سينا نيز در این باره می­نویسد: «حِسّ فقط موافات و پي در پي بودن را مي­رساند     و چنين نيست كه اگر دو شيء پي در پي بودند، لازم آيد كه يكي سبب ديگري باشد».5                                                                                  ملاّصدرا در شرح كلام ابن­سينا مي­نويسد: «اثبات سببيَّت و مُسبِّبيَّت بين دو شيء، به وسيله حِسّ ممكن نيست... مگر به انضمام مقدمه عقلي ديگري به اين نحوه كه امور اكثري و دائمي اتفاقي نيست بلكه داراي سبب ذاتي مي­باشد».6 

  بنابراين، اصل علّيّت تنها مستند به حِسّ نيست، بلكه مبتني بر حكم عقل است ؛ زیرا منكر این اصل يا بايد بپذيرد كه خود شيء اقتضاي وجود داشته و يا بپذيرد آن چيز بدون هيچ سببي يعني به حسب اتّفاق تحقّق يافته است كه بطلان هر دو امر آشکار است. بنابراين، انکار علّيّت نه تنها با حِسّ، بلکه با عقل انسان نيز هماهنگ نيست ؛ زیرا عقل به درك روابط بين پديده­ها مي­پردازد و با نفی علّیّت طبیعتاً کار آن تعطیل خواهد شد. فهم آدمي از اشياي جهان ، ناشي از فهم­ و درك علل آن­هاست؛ لذا انكار علّيّت سبب عدم دستيابي به علم و يقين خواهد شد و در این صورت تمامی اديان باطل مي­شوند. به عنوان مثال، ختم تمامی ادیان و اثبات صدق ادّعای همه پیامبران ، به واسطه معجزه صورت   می­گیرد؛ حال اگر پیامبر خدا علَّت معجزه نباشد، چگونه می­توان به صدق ادِّعای او پی برد؟ بنابراین، یکی از نتایج انکار قانون علّیّت،  باطل شدن ادیان است. به هر حال، منكران علّيّت همواره در اقلّيّت هستند و خواهند بود.  پرسش اينجاست كه آيا پذیرفتن  قانون علّيّت ، مستلزم پذیرش اندیشه سِنخِیَّت نیز هست؟ فلاسفه بر این باورند که لازمه علّـيّت، قطعاً سِنخِـيـَّت است. آنان معتقدند اگر بين علَّت و معلول آن هيچ رابطه­اي وجود نداشته باشد، این امکان وجود دارد که هر معلولي از هر علَّتي پديد آيد و هر علَّتي هر معلولي را به وجود آورد و نتيجه این امر آن است كه سببي براي اختصاص معلول معيَّن به علَّتی معيَّن وجود نخواهد داشت و اين به معناي صُدفه و اتّفاق بوده و به بي­نيازي معلول از علَّت و در نهایت انكار اصل علّيّت می­انجامد. بنابراین، انکار سِنخِیَّت به معنای انکار علّـيـَّت خواهد بود. به نظر مي­رسد با پذيرش اصل علّيّت، بايد پذيرفت كه بين هر علَّت و معلول معيَّنی می­بایست  رابطه­اي وجود باشد كه میان علَّت و معلولی  دیگر وجود ندارد و گر نه لازم می­آيد که هر شيئي بتواند از شئ دیگر صادر گردد.

  و امّا این­که اين رابطه چيست؟ آیا همان سِنخیَّتی است که فلاسفه از آن سخن می­گویند و یا مناسبتی است میان علَّت و معلول معیَّن؟ نیاز به توضیح دارد.                                                                                   

  از آن­جا که موضوع قاعده سِنخيَّت، فعل و فاعل است، این مناسبت را باید در جهت فاعليّت علَّت جست­وجو كرد. در افعال طبيعي، چون معلول از دل علَّت خارج مي­شود، مناسبت مذکور به سنخيَّت می­انجامد؛ امّا در رابطه با حقّ تعالي چون فاعليّت حضرت حق عين ذات اوست و ذات خدا، فاعل مختار است، لذا این مناسبت همان انتخاب و اراده او خواهد بود؛ بدون اين كه ميان فعل و ذاتش سِنخيَّتي وجود داشته باشد. مطالب يادشده بر اين اساس گفته شد که به اصل علّيّت به عنوان نياز معلول به علَّت بنگریم؛ زیرا در اين صورت در همه موجودات جاري خواهد بود، لیکن مناسبت مذکور، در رابطه با خالق و مخلوق، به معناي سِنخيَّت، یعنی داشتن اشتراك در حقيقت و ذات نیست. امّا اگر به اصل علّيّت به تعبير فلسفي آن بدین معنا که معلول وجود نازله­ علَّت است، بنگریم، در اين صورت بايد گفت كه خداي متعال موجِد (= پديدآورنده) و خالِق (= آفريننده) همه چيز است و اين اصل به اين معنا در حق او جاري نيست.

  از آن­جا كه فلسفه به طور کلی بر پایه اصل علّيّت به معنای دوّمی که گفته شد شکل گرفته، با نفي این اصل، از آن چیزی باقی نخواهد ماند. باید گفت بعضي از بزرگان مانند مرحوم آيةالله ميرزا مهدي اصفهاني7 که علّيّت را نفي كرده­اند، مرادشان نفی این اصل به معنای دوّم آن نبوده است، بلکه آنان در واقع سنخيَّت را ردّ کرده­اند؛ زيرا تفسير اصل علّيّت به اصطلاح فلسفي آن، ارتباطي  تنگاتنگ  با معنای سِنخيَّت دارد و در واقع تعبیر دیگری از آن است. بنابراین، کسانی همچون مرحوم آيةالله ميرزامهدي اصفهاني، وجود مناسبت میان علَّت و معلول آن را - که مطلبی کاملاً عقلی است - ردّ نکرده­اند ؛ زیرا در صورت عدم وجود مناسبت، دلیلی برای اختصاص معلول معیَّن به علَّت معیَّن وجود نخواهد داشت؛ به همین دلیل آنان مناسبت مذکور را در رابطه با خداي متعال اراده او می­دانند؛ نه وجود سِنخیَّت و اشتراک. البته در این میان، عدّه­ای نیز هستند که به طور کلّی مناسبت میان واجب و ممکن را ردّ       می­کنند؛ مانند برخی از بزرگان گروه شیخیّه که معتقدند ربط حادث با قديم و مناسبت ميان واجب و ممكن،        در صدور و ايجاد باطل می­باشد.8  بنابراین، در مواردی که علّيّت در كلمات مرحوم آيةالله ميرزا مهدي اصفهاني                  و شاگردانش نفي شده، مراد همان علّيّت مطرح در فلسفه است.9 همچنین در مواردی که اصل علّيّت در رابطه با خالق و مخلوق و یا فواعل طبيعي مورد انکار واقع شده و یا عباراتی نظیر این كه « عادت الله بر اين جريان است»10 به کار رفته است، مراد نفی قانون علّیّت نیست ، بلكه مقصود آن است كه خود اين قانون نيز مخلوق خداي متعال است و او قادر بوده نظم موجود میان حوادث را به گونه­ای دیگر طرّاحی نماید.

خوانندگان عزيز همچنين توجّه داشته باشند كه هرگز گمان نكنند معنای تركيب «عادت الله» از دیدگاه مرحوم آيةالله ميرزا مهدي اصفهاني همان افكاری است که اشاعره با این عنوان مطرح کرده­اند ؛ زیرا مراد اشاعره از          به كار بردن اين تركيب، نفی سبب و مسبّب است. فلذا از آن­جا كه قانون سنخيَّت، فرع بر قانون علّيّت مطرح در فلسفه است؛ با نفی این قانون، هرگز مجالی برای طرح مفهوم سِنخِیَّت باقی نخواهد ماند. بنابراین، قانون علّيّت در تمامي گستره گيتي ، اصلی مسلّم و پذیرفته است؛ لیکن در رابطه با خداوند و مخلوقات او هرگز قابل طرح نیست ؛ زيرا:

1) لازمه علّيّت مزبور اين است كه با اِنتفاي معلول، علَّت تامّه نيز منتفي گردد؛ يعني با فرض نابودي مخلوقات، خالق نيز محکوم به نابودی است. مرحوم آيةالله سيّدهاشم حسيني طهراني در كتاب توضيح­المراد كه تعليقه­اي است بر كشف­المراد مي­نويسد: «لازمه سخن فلاسفه آن است که مخلوقات خطاب به حق تعالی این­گونه عرضه بدارند: لأنَّ فَنائي فَنائكَ وَ فِي إزَالَتِي عَن مَقَامِي زَوَالُكَ وَ أنْتَ لاَبـُدَّ لَكَ فِي شُؤونِكَ مِنّي وَ لاَيَستَقِرُّ أمْرُكَ دوُنـِي : نابودي من نابودي توست ، تو در حفظ شؤون خدايی­ات نيازمند من هستي و كار تو بدون من قرار و سامان نمی­گیرد».11 

2) لازمه علّيّت و عدم إنفِكاك معلول از علَّت، اَبَديَّت عالَم است. در اين صورت ، ذات لايزال اِلاهي كه قادِر    علي­الإطلاق نيز هست، نمي­تواند عالَمي را كه خود آفريده، نابود كند و اين به معنای تحديد قدرت الهي است. متكلّم معاصر، مرحوم سيّدهاشم حسيني طهراني مي­نويسد: «یک فیلسوف ناگزیر است از آن­که خطاب به خداوند این­گونه عرضه بدارد: وَ إنْ كُنْتُ مِنْ حَيْثِ الوُجوُدِ مِنْكَ وَ أنْتَ أصْلِي فِيهِ؛ لَكِنِّي مُتَحَصِّنٌ فِي حِصْنِ الْوُجوُبِ قَائمٌ فِي مَقَامِ الأمْنِ مِنْ إرَادَتِكَ : اگر من به لحاظ وجودی از تو هستم و تو در آن ، اصل من هستی ، لیکن من در حصن وجوب پناه گرفته­ام و به اراده تو در مقام امن ایستاده­ام».12 مضمون این سخن، چنين است: به سبب آن كه ما مخلوقات، پيوسته حيثيّت وجودي­مان را از جانب خالق متعال كسب مي­كنيم؛ و نيز خداي سبحان به عنوان علّت تامّه جملگي آفريدگان محسوب مي­شود و بنابر ديدگاه­هاي حكمت متعاليه و عرفان، صدور معلولات از علّت تامّه امري واجب و لابـُدَّ مِنْه است، و آن­ها هرگز نابود نخواهند شد.  

3) لازمه علّيّت مزبور، اَزَليّت عالَم است و فلاسفه گویا این امر را به نوعی پذیرفته­اند؛ لیکن باید گفت در این صورت ، مسأله خلق و ایجاد و حتی علَّت و معلول بی­معنا خواهد بود. نهایت امر این است که آنان نیز همان چیزی را مطرح می­کنند که عرفا معتقدند؛ يعني «مسأله ظهور» که نتیجه­ای جز نفی قانون علّیّت و بطلان مفهوم سِنخِیَّت ندارد.

4) مسأله دیگری که پذیرش اصل علّیّت مطرح در فلسفه مستلزم آن است، قدمت ممکنات و در نتیجه تعدّد قُدَماست.[ب‌] فلاسفه ناگزیرند که یا تعدّد قُدَما را بپذیرند و یا هچون عارفان همه موجودات را یک چیز بدانند تا از باب سالبه به انتفای موضوع ، هيچ ممکنی باقی نماند؛ البته هر دوی این راه­ها در اقوال آنان آمده است. پذیرش امر اوّل، بنابر اَخبار13 و حکم عقل مستلزم شرک است و نتیجه پذیرفتن طریق دوّم آن است که علَّت و معلول از ریشه بی­مصداق خواهد شد.

5) در علّيّت مطرح در فلسفه، طبق اصل« مُعطی شئ فاقد آن نمی­تواند باشد»، علَّت، معلول را از ذات خودش محقّق می­سازد؛ لیکن جاری ساختن این اصل درباره خداي متعال که موجودات را بدون ترشّح از ذات خود ایجاد می­کند، نادرست است. اين مطلب را مرحوم آيت­الله سيّدابوالقاسم خويي در مباحث اصول خود چنين تقرير كرده است: «معلول در علّت­هاي طبيعي به ذات علَّت مرتبط است و از درون و وجود آن برمي­خيزد؛ بدين

جهت گفتیم که تأثیر علَّت در معلول از نور قانون تناسب نشأت گرفته و بر آن استوار است ، ولی معلول در فاعل­های ارادی، به ذات فاعل و علَّت ارتباط  ندارد و از درون وجودش بر نمی­خیزد و لذا تأثیر معلول در علَّت بر اساس مسأله تناسب صورت نمی­گیرد؛ بلکه معلول در فواعل ارادی ذاتاً به اراده فاعل و اِعمال قدرت او وابسته است، یعنی اِنفکاک معلول از علَّت هم از حیث حدوث و هم  به لحاظ  بقا محال است و هرگاه مشیّت محقَّق گردد، فعل نیز تحقّق می­یابد و آن­گاه که مشیّت از بین برود، فعل هم نابود خواهد شد».14

6 ) بر اساس اصل علّيّت و بر اساس نظام عِلّي و معلولي مذكور، زمانی که علَّت، تامّه باشد، معلول می­بایست از آن صادر گردد و چون خداي متعال علَّت تامّه است، معلول لزوماً باید از او صادر شود و عدم صدور، ممتنع است. لذا بر اين اساس، خداوند در خلقت مجبور خواهد بود و اين به معنای تحديد قدرت اوست. در حقیقت، نتيجه سخن فلاسفه اين است كه ذات اَقدس پروردگار نمي­توانست خلق نكند.

لذا آنان بر اساس قانون عدم امكان انفكاك معلول از علَّت تامّه، خدا را از حيث ذات مجبور بر خلقت مي­دانند. شکی نیست که این سخن ، توهین صریحی به ساحت مقدَّس پروردگار است و سخن یهودیان را که می­گفتند:   « يَدُ اللَّهِ مَغْلُولَة»15 در ذهن تداعی می­کند. اگرچه آنان معتقد بودند که خداوند از اداره دنیا و تدبیر تحوّلات آن کناره گرفته و تنها خلق آن را عهده­دار گشته است، لیکن نقطه تشابه هر دو گروه آن است که قدرت خدا را با عقایدشان تحدید می­کنند.

  از جمله اشکالات دیگری که این قول (یعنی مجبور دانستن خدا بر امر خلقت) به دنبال دارد، آن است که هدفمند بودن خلقت جهان ، تبیین این هدف و مسأله عدل الاهی را زیر سؤال می­برد. توضیح این­که بدیهی است انسان مجبور در انجام افعال خود ، هدفی را دنبال نمی­کند و لکن قرآن کریم اهدافی را برای خلقت جهان و انسان­ها برمی­شمرد. بنابراین، جمع بین مجبور بودن خدا و هدفمند بودن خلقت جهان، ممکن نیست.

  در مسأله عدل الاهي نیز كسي كه خدا را مجبور بداند ، نمی­تواند عدالت او را اثبات کند ؛ زیرا در صورت عدم وجود اراده و اختیار، مسأله ظلم و عدل از اصل ، قابل طرح نيست و اگر مطرح گردد ، هر دو محتمل خواهد بود. برای توضیح بیشتر باید گفت متكلمان برای اثبات عدالت خدا چنين گفته­اند:

« اگر ستم و زشتی از خداوند سر زنَد- كه ذات او منزّه از آن باد – این امر از چهار صورت خارج نخواهد بود: يكم: نادان است و نمی­داند که زشت است. دوّم: به آن داناست ، ليکن بر انجام آن مجبور و بر ترکش عاجز  می­باشد. سوّم: به آن دانا­ست و بر انجامش مجبور نیست ولی بدان محتاج است. چهارم: به آن داناست ولی  بر انجامش مجبور نیست و به فعل آن احتیاجی ندارد؛ پس امر منحصر می­گردد بر این­که فعل او از روی هوس ، بیهودگی و لَهْو است. و هر یک از این چهار صورت بر خداي متعال محال و مستلزم نقص اوست؛ در حالی که   ذات او کمال محض است. پس واجب است این­گونه حکم کنیم که خداي متعال از ستم و انجام هر فعل قبیحی منزّه می­باشد. بدیهی است كه اگر خداوند مجبور فرض شود، اين استدلال به خاطر باقي­ماندن قسمت دوّم آن، برای اثبات عدالت خدا عقيم خواهد ماند و می­بایست استدلال ديگری اقامه شود».16 

  شاید این­که فلاسفه اراده خدا را عين ذات او دانسته و آن را «علم به اَصْلَح» معرّفي كرده­اند ، برای گریز از این­گونه اشكال­ها بوده است؛ تا از این طریق بتوانند هدفمندبودنِ دنيا ، علَّت آفرینش و نيز عدالت الاهي را تبيين کنند. ليكن بنابر آیات قرآن و روايات، اراده خدا امري حادث است و نمی­تواند عین ذات او باشد. از سوی دیگر، قائل­شدن به عینیّت اراده و علم الاهي نیز امکان ندارد؛ زیرا علم خدا عین ذات اوست و نمی­توان آن را از او سلب كرد. توضیح این که عدم تعلّق اراده الاهی بر انجام یک امر در حال حاضر، و اراده او بر انجام آن در لحظه­ای دیگر ، ممکن است ؛ لیک نمی­توان گفت او به مطلبی جاهل بود و مدّتی بعد به آن علم پیدا کرد. بنابراین، تفسیر «اراده» به «علم»، در واقع نوعی انکار اراده محسوب می­شود.

  و امّا توجیه فلاسفه برای حلّ مسأله اين است که به باور ايشان دو نوع اراده وجود دارد: اراده­ای که عین علم الاهي است، اراده ذاتی و اراده­ای که در آیات و روایات مطرح شده ، اراده فعلی است. ولی باید گفت آن­چه آنان با عنوان « اراده ذاتی» مطرح کرده­اند ، نه تنها هیچ­گونه مُستنَد عقلی يا نقلي ندارد ، بلکه دلایلی وجود دارد که نشان­دهنده نفی آن است. براي نمونه به اين روايت توجّه كنيد:

  بُکَیْر بن أعْیَن گوید: به امام صادق علیه­السَّلام عرض کردم: علم اِلاهي و مشيّت پروردگار دو مفهوم­اند یا اين كه هر دو یک مفهوم را مي­رسانند؟ فرمود : علم اِلاهي با مشيّت پروردگار تفاوت دارد؛ تو در محاورات روزانه اين عبارت را مكرّراً بر زبان مي­آوري: «اگر خدا بخواهد يا اگر خدا اراده كند(= إن شاء الله) به زودی این كار را انجام مي­دهم»؛ ولي چنين نمی­گویی: «به زودی این كار را انجام مي­دهم اگر خدا بداند». لذا اين سخن تو،    يعني همين «اگر خدا بخواهد يا اگر خدا اراده كند = إن شاء الله » دلیلي بر این است که خدا نخواسته و اراده نفرموده؛ پس زمانی که خدا خواست و اراده فرمود، اراده و مشيَّت او محقَّق می­شود. البته علم خدا سابق بر مشيَّت و اراده اوست [ نه عین آن].[ت‌]

  لازمه التزام به علّيّت مطرح در فلسفه، جبر در اَفعال آدمي است. توضیح این­که اهل عرفان معتقدند خدا دارای اختیار و اراده بوده و به اصطلاح ايشان، فاعِل مُختار است ، ولي خلق هیچ­گونه اختياري از خود ندارند. براي مثال إبن­عربي در فتوحات مكّيـّه مي­نويسد: «فَسُبْحَانَ مَنْ لاَ فَاعِلَ سِوَاهُ ».17 يعني: پاك و منزّه است آن خدايي که فاعِلی جز او نیست.  شاه نعمت الله ولی در اين باره سروده است:     

                                        فـاعِـل مُختار در عالَم يـكي اسـت           در حقيقت فعل­ها از خود مـدان

                                       يـك فـاعِـل و فـعـل او يـكي هم            گـه نـيـك نُـمـايـد و گـهي بـد

                در هر دو جهان يكي است موجـود            هـر لـحـظه بـه صـورتـي مجدَّد18

همچنین در اشعار شيخ محمود شبستري، صاحب مثنوي گلشن راز آمده است:

                                       كارهـا جملـه آفـريـده اوسـت                     اگر آن جمـلـه بـد و گـر نـيـكوست

                                       اختيار تـو، اخـتـيـار وي است                     بـلـكه كـار تـو، عـيـن كار وي است

                                       هيچ در كار خـود، بُـدي مُختار                     فعلت اكنون هـم آنـچـنـان انــگــار

                                       خالـق نـيـك و بد، همه اوست                    كي بود خلق و فعل، خود هـمـه اوست

                                       كارهـا، جمـلـه كـار او انـگـار                   و نـدر ايـن كـار، هـيــچ كـار مــدار

                همه مـا چو اوست درهمه باب                     مـا چـه بـاشـيـم در مـيـان در ياب19 

  امّا به نظر فلاسفه، خداوند فاعل مختار نيست؛ زيرا آنان خدا را علَّت تامّه مي­دانند و علَّت تامّه بنابر تعريفي كه از آن ارائه داده­اند، لابُدّ از صدور معلول است. بنابراین، فلاسفه كه بر اساس ادلّه عقلي  و نه بر مبنای كشف و شهود به «وحدت وجود» معتقدند، ناگزیرند از این­که لوازم هر دو قول را بپذیرند؛ بدین معنا که هم خدا را به دلیل آن­که علَّت تامّه است مجبور بدانند و هم بر اساس «وحدت وجود» ، اختیار را از آدميان سلب کنند و این، چیزی جز حاصل خَلْط فلسفه و عرفان نیست.

  در توضيح این مطلب باید گفت: عارفان براساس باور خويش به «وحدت وجود» و نفي وجود از مخلوق، فاعليّت خود را نسبت به كارهايي كه انجام مي­دهند انكار كرده و تمامی افعال را فعل خدا مي­دانند؛ لیکن آنان بر پایه ادلّه خاصّ خود به این امر قائل شده­اند؛ در حالی که فلاسفه بر اساس ادلّه مربوط به اصل علّیّت به آن باور دارند؛ به همین دلیل، بايستي لوازم آن را نیز بپذيرند. اِقتضای علّیّت ، نفی اختیار از ذات حق و اِقتضای وحدت وجود ، نفی اختیار از مخلوق است. حتّی برخی در توجیه حدیث معروف: « لاَجَبْرَ وَ لاَتَفْوِيضَ وَ لَكِنْ أَمْرٌ بَيْنَ الأمْرَيْن» گفته­اند: مراد این است که انسان اختیار دارد، ولی اختیار او از ناحیه اختیار خداست. در پاسخ باید گفت: چگونه ممکن است خدایی که بر پایه مبانی فلاسفه از خود اختیاری ندارد، قادر است آن را به آدمی عطا کند؟!

  مؤلّف کتاب « توحید علمی و عینی» مي­نويسد : «در مقابل اين هر دو دسته (= جَبريّه و مُفوّضه)، اهل توحيد و قائلين به امر بين الامرين، و منزلة بين المنزلتين مي­باشند كه انحصار در مكتب اهل بیت دارد، و بازكننده اين باب، پيشواي يكتاپرستان، اميرمؤمنان علي ­(عليه­السَّلام) است و پس از ايشان امام باقر و امام صادق عليهماالسَّلام و نیز امام علي بن موسي الرّضا و حضرت امام علي الهادي (عليهماالسَّلام) به این وادی، وارد   شده­اند. و اين مذهب در این باب، عقيده هر دو گروه جَبریّه و مُفَوّضه را نفي كرده و آن را ظلم و شرك مي­داند؛ مي­گويند: نه جبر است و نه تفويض، يعني نه خداوند تبارك و تعالي بندگان را مُضطَر و مجبور و مقهور در كارهايشان مي­نمايد، و اراده و اختيار ايشان را خنثي و به طور مطلق مي­كند، و نه آن­كه امر اختيار و اراده را به بندگان خود تفويض كرده است و آن­ها مي­توانند با استقلال ، اراده و اختيار بدون اراده و مشيت خداوندي داشته باشند، بلكه آن­ها داراي اختيار هستند و اين اختيار عين اختيار خداست و در تحت و تبعيّت اراده و اختيار خداست. « وَ مَا تَشَاؤونَ إلاَّ أن يَشَاءَ الله». از طرفي، اصل اختيار نفي و انكار نشده است، تا جبر لازم گردد و از طرفي ديگر بنده را در اختيار خود استقلال تام نداده تا تفويض گردد. بنده بالوجدان صاحب اراده و اختيار است و اين اختيار براي او حاصل نمي­شود، مگر به اختيار خداوند؛ پس اختيار در تحت اختيار خدا و مشيّت قاهره حضرت حق تعالي است».20

  بر این اساس ، فلاسفه نمی­توانند بپذیرند که اختیار انسان در تحت اختیار خداست ؛ زیرا این امر، با عقیده آنان مبنی بر جبر ذات اقدس اله منافات دارد.

  نتیجه بحث : كسي كه قانون علّيّت را به همان معنایي كه فلاسفه مطرح كرده­اند درباره خدا جاري كند، ناچار بايد او را از حيث ذات مجبور بداند و نتيجه اين سخن، جبر در افعال بشر خواهد بود ؛ زيرا خدايي كه خود اختيار ندارد، چگونه مي­تواند قدرت انتخاب و اختيار را به بشر اعطا نماید؟!

                      ذات نايافته از هستی بخش                         كي تواند كه شود هستی بخش      

  پیروان مکتب فلسفی ملاّصدرا که انسان را مُختار می­دانند، نمی­توانند خدا را علَّت تامّه بدانند؛ زیرا اختیار انسان می­بایست تنها از سوی خدا به او اِعطا گردد و چون مُعطی شئ نمی­تواند فاقد آن باشد، لزوماً خداي متعال باید دارای اختیار مطلق باشد و اگر او مختار باشد، نمی­تواند تحت قانون علّیّت قرار بگیرد ؛ زیرا طبق این قانون، معلول ناگزیر است از علَّت تامّه صادر گردد و این به معنای سلب اختیار از اوست.

  بنابراين، التزام به قانون علّيّت، مستلزم پذیرش جَبْر در اَفعال و رفتار آدمي است و پُرواضح است که دیدگاه مکتب وحی در رابطه با جبر چیست؟ از عالم آل محمّد حضرت امام رضا (علیه­السَّلام) نقل شده است که فرمود: « هر کس به تشبیه و جبر قائل باشد، کافر و مشرک است».21 

اساساً باورمندي به عقيده جبر، امور ذیل را در افعال آدمي به دنبال خواهد داشت:

1- مستلزم بطلان جملگي شرايع خواهد بود؛ زيرا پيامبران براي هدايت آدمي مبعوث شده­اند و اگر او مجبور باشد، موضوع «هدايت» از اساس منتفي مي­گردد و مقوله بعثت پيامبران لغو، عبث و بيهوده خواهد بود؛         در حالی که خداي حكيم منزّه از آن است که فعل عَبَثی انجام دهد.

2 . لازمه باورمندي به عقيده جَبْر، نفي عدالت اِلاهي خواهد بود ؛ زيرا بدیهی است که اجبار آدمي بر ارتکاب معاصی و سپس عذاب کردن او ، ظلمی آشکار مي­باشد؛ حال آن­که ذات اقدس اله هرگز بر بندگان خود ظلم روا نمي­دارد.

3. سبب مي­گردد كه به خداي متعال افعال قبیح نسبت داده ­شود.

4 . مستلزم آن است كه حال گناهكاران از حال اهل ثواب نیکوتر باشد؛ زيرا گناهكار به دلیل اعمال زشتي كه بر انجام آن­ها مجبور بوده، مورد سرزنش قرار مي­گيرد و لذا طبیعتاً اجر او می­بایست از اهل ثواب بيشتر باشد.

وجود مقدّس رسول خدا (صلَّي الله عليه و آله و سلَّم) در این باره می­فرماید:« در آخرالزّمان گروهی مي­آيند که مرتکب گناهان می­شوند و در توجیه اعمال نارواي خود می­گویند: همانا خداي متعال ارتكاب این معاصی را بر آن­ها مقدّر فرموده است؛ پس هرکس این گروه را ردّ کند و تأییدشان ننماید، همچون کسی است که در راه خدا شمشیر کشیده است».21

چكيده مطلب:

1. حِسّ آدمي بدون برهان و استدلالات عقلي قادر نیست اصل علّیّت را به اثبات برساند.

2. يكي از لوازم قانون علّيّت، سِنخيَّت است؛ ولي در تبيين و توضيح سِنخيَّت ميان صاحب­نظران اختلاف است.

3. قانون علّيّت به معناي نيازمندي معلول به علَّت، به یک معنا درباره خداي متعال نیز مصداق دارد ؛ زيرا همه موجودات معلول ذات اويند و مناسبت لازم ميان معلول و علَّت در اين­جا همان اراده حضرت حق است؛ لیکن قانون علّيّت به این معنا که معلول همان وجود نازله علَّت است، تنها به فواعل طبيعي اختصاص دارد.

4. با نفي علّيّت به معناي فلسفي آن، می­توان به راحتی به بُطلان فلسفه حکم نمود.

5. اندیشه سِنخيَّت تنها در صورت قبول اصل علّيّت ، مجال طرح دارد؛ ولی پذیرش اصل علّیّت لزوماً به معنای قبول سِنخیَّت نیست.

6. با نفي علّيّت به معناي فلسفي آن، قطعاً مجالی برای طرح اندیشه سِنخیَّت باقی نخواهد ماند.

 

حجّت­الاسلام جعفر فاضل

 

 

 

 

 

 

 

 پي­نوشت­ها

1- ابن منظور، لسان العرب، ج6، ص 386 .

2- مصباح يزدي، محمّدتقي، آموزش فلسفه، ج 2 ،ص 68.

3- همانجا.

4- مطهّري، مرتضي، فلسفه اسلامي و اصول ديالكتيك، ص284.

5- ابن سينا، حسين بن عبدالله، الهيّات شفا، ص8.  

6- تعليقات ملاّصدرا بر شفاء ، صص 6 و 7 .

7- اصفهاني، ميرزا مهدي، تقريرات ، ص68 .

8- مجمع الرّسائل، ص51 .

9- تقریرات، ص 17-24 ؛ مروارید, میرزا حسنعلی، تنبیهات حول المبدأ و المعاد، ص 33و 67.

10- تقریرات، ص180.

11- حسيني طهراني، سيّدهاشم، توضيح المراد، ص 431.

12- همانجا.

13- براي اطّلاع از برخي از اين احاديث، ر.ك: مجلسي، محمّدباقر، بحارالانوار، ج 4، ص 307 و ج5، ص230 و ج54، ص76؛ إبن بابويه(شيخ صدوق)، محمّدبن علي، علل­الشَّرائع، ج2، ص607؛ همو، التوحيد، ص67 و445؛             همو، عیون­أخبارالرّضا(ع)، ج1، ص145؛ كليني، محمّدبن يعقوب، الکافی، ج8، ص94؛ طبرسي، الاحتجاج، ج2، ص406.

14- خوئي، سيّدابوالقاسم، محاضرات فی اصول الفقه، ج2، ص90 . 

15- مائده/64. 

16- مظفّر، محمّدرضا، عقائدالاماميّة.

17- إبن عربي، محيي­الدّين، الفتوحات المكيّة، سفر 1 ، ص 167.

18- صدرزاده، محمّد، فلسفه و عرفان از نظر اسلام ، ص 146.   

19- مجموعه آثار شيخ شبستري، ص 217. 

20- حسيني طهراني، سيّدمحمّدحسين، توحید عینی و علمی، ص 269 .

21- مجلسي، محمّدباقر، بحارالانوار، ج5، ص47.

 

 

 

 

 

 

 



[أ‌] - ديويد هيوم (درگذشته 1776م)، از فيلسوفان انگليسي­تبارِ مغرب زمين در دهه هجدهم ميلادي. وي از جمله سردمداران مكتب اصالت حس و تجربه­گرايي بوده است.

[ب‌] . فلاسفه برای گریز از اشکالات فراوان نظریّه قِدمَت عالَم این مسأله را مطرح کرده­اند که عالَم حادِث ذاتی و قَدیم زمانی است ؛ لیک آنان از این نکته غفلت کرده­اند که اگر حدوثِ ذاتیِ شيئي ثابت گردد، قطعاً آن شئ  حدوث زمانی نیز خواهد داشت و این دو تنها در تحلیل با هم متفاوت­اند ولی از نظر مصداق یکی هستند ؛ زیرا معنای قَدیم ، عدم مَسبوقیّت به عدم است ، پس حادث به قرینه مقابله ، به معنای چیزی است که مَسبوق به عَدَم باشد ، بنابراین، حُدوث ذاتی از حُدوث زمانی منفک نیست. علاوه بر این، قدیم دانستن دنیا از حیث زمان ، مجالی برای مسأله ایجاد و خلق باقی نمی­گذارد ؛ زیرا چگونه ممکن است خداي متعال خالق چیزی باشد که همواره با او بوده است. بنابراین، هرگز نمی­توان تصوّر کرد که اشیاء دارای حدوث ذاتی هستند.

[ت‌]  -«  عَن بُكَيْرِ بْنِ أعْيَن قَالَ: قُلْتُ لأبِي­عَبْدِاللَّه(عليه­السَّلام): عِلْمُ اللَّهِ وَ مَشيئتُهُ هُمَا مُخْتَلِفَان أوْ مُتَّفِقَان؟ فَقَالَ: الْعِلْمُ لَيْس هُوَ الْمَشيئَةَ؛ ألاَ تَرَى أنَّك تَقُولُ سَأفْعَلُ كَذَا إنْ شَاءَ اللَّهُ وَ لَاتَقُولُ سَأفْعَلُ كَذَا إنْ عَلِمَ­اللَّهُ فَقَوْلُكَ إنْ شَاءَ اللَّهُ دَلِيلٌ عَلَى أنَّهُ لَمْ يَشَأ فَإذَا شَاءَ كَانَ الَّذِي شَاءَ كَمَا شَاءَ وَ عِلْمُ اللَّهِ السَّابِقُ لِلْمَشيئَة»(ر.ك: کافی، ج1، ص109).

ارسال شده در تاریخ 1388/10/14 توسط admin

مـطالـب مــرتبط (آرشيو)


اطلاعيه سايت

ایام شهادت جانگدازسید­الوصیین، سید­الاولیاء، امیرالمومنین، امام­المتقین، حضرت امام علی­ابن ابیطالب علیه­السلام را به محضرمقدس امام­زمان(عج) و تمام دوستداران حضرتش تسلیت می­گوییم.

منوی اصلی
صفحه نخست
اخبار سایت
درباره ی ما
ارتباط با ما
اخبار سايت
کاربران
 
 
ثبت نام

جستجو
حدیث روز
قال على عليه السلام
و ان اخوف ما اخاف عليكم اتباع الهوى و طول الامل
همانا، وحشتناكترين چيزى كه بر شما مىترسم، هواپرستى، و آرزوهاى دراز است.
نهج البلاغه خطبه 28

گالري تصاوير

مدينه
کلیه ی حقوق این سایت متعلق به مؤسسه مکتب وحی می باشد