|
نقد و تحليل آراي فخر رازي
بررسي مفهوم «الـرّاسِـخـوُن فِـي الْـعِـلْـم(= استواران در دانش)»
رؤوس مطالب
- محکم و متشابه
- همه آيات قرآن قابل فهم است
- آيات متشابه شده!!
- حكمت وجود آيات متشابه در قرآن
- مباحثي در باب تأويل
- علي (عليهالسّلام) براي تأويل قرآن مبارزه ميكند
- نمونههايي از تأويل نادرست
- إبنعربي و تأويل قرآن
- مباحثي در باب استواران در دانش (= الرّاسخون في العلم)
- استدلالهاي فخر رازي و شيخ محمّد عَبْدُه
- راسِخان در علم، عالِمان به تأويل قرآن: مستندات روايي
- آيا راسخان در علم، به علوم ويژه خدا هم آگاهي دارند؟
- راسِخان در علم از نظر مفسّران اهل سنّت
- راسِخان در علم از نظر مفسّرن شيعه
- تفسير فخر رازي از مفهوم «أهل الذّکر» و اشكالات آن
- دانش «راسِخان در علم» اکتسابي نيست
- روايات مربوط به راسِخان در علم
- مباحثي در باب شأن نزول
درآمد
آيه هفت سوره مباركه آل عمران، از جمله آياتي است که مفسّران شيعه و اهل سنّت در تفسير برخي از فرازهاي آن اختلاف نظر دارند. مفسّران شيعه منظور از عبارت «الرّاسِخوُنَ فِي الْعِلْمِ(= استواران در دانش)» را پيامبر اكرم صلَّي الله عليه و آله و اهل بيت ايشان عليهم السَّلام مي دانند. بر اساس مفاد آيه، اين بزرگواران به تأويل قرآن علم دارند. در برابر، مفسّران عامّه بر اين باورند كه از تأويل متشابهات كسي جز خدا با خبر نيست. البته برخي از آنان ميگويند تفسير آيات متشابه را «راسِخان در علم» ميدانند؛ امّا مصداق اين مفهوم را عالمان و مفسّران ذكر مي كنند.
نگارنده در اين نوشتار به تجزيه و تحليل اين مطلب، به خصوص از مَنظَر فخر رازي (متكلّم، قرآن پژوه و مفسّر نامـوَر اهل سنّت و جهان اسلام) در اين باره پرداخته و در ادامه با استفاده از آيات قرآن و روايات منقول در کتب عامّه، اثبات مي كند که مصداق حقيقي «راسِخان در علم» پيامبر اكرم صلَّي الله عليه و آله و اهل بيت ايشان عليهمالسَّـلام ميباشند و آن بزرگواران هستند كه تأويل قرآن را ميدانند.
محکم و متشابه
در باب معناي محكم و متشابه از سوي مفسّران آراي گونهگوني ارائه شده است. بخشي از آن ها عبارت است از:
مُحْکَمات، آيات ناسِـخ است و متشابهات، آيات مَنسوخ.(إبن عبّاس).
مُحْکَمات، سه آيه از سوره انعام است که با عبارت: « قُل تَعالَـوْا اَتْـلُ ما حَرَّمَ رَبُّکُم عَلَيکُم ...) شروع ميشود؛ و متشابهات، حروف مُقَطَّعه اوّل سورهها مي باشند.(إبن عبّاس).
آياتي که دليلشان واضح است «مُحْكَم» و آياتي که براي فهم دليل نيازمند تدبّر و تأمل هستند، «متشابه» ناميده مي شوند. (اَصَـمّ).
مُحْکَم آيهاي است که معاني متشابه(=همانند) نداشته باشد و مُتَشابـه آيهاي است که معاني همگون داشته باشد.(مجاهد).
مُحْکَم آيـه اي است که دانشمندان تـأويـل آن را بـدانـنـد و متشابـه آيهاي است که دانشمندان هيچ راهي براي شناخت آن نداشته باشند؛ مانند زمان وقوع قيامت. (جابـربـن عـبـدالله انـصـاري).
مُحْکَم عبارت است از آن چه ذاتاً مستقل باشد و نيازي به توضيح نداشته باشد و متشابه آن است که نيازمند توضيح باشد. (احـمـد بـن حَـنْـبَـل).
مُحْکَم عبارت است از آن چه احتمال تـأويـل بيش از يک وجه نداشته باشد و متشابه آن است که وجوه متعدّدي براي تـأويـل آن متصوّر باشد.(شافعي).
فخر رازي نيز براي توضيح محکم و متشابه پس از بيان تعدادي از قضاياي منطقي و تقسيم الفاظ به راجِـح و مَـرجـوح، راجِـح را «مُـحْـکَـم» و مرجوح را «مُـتَـشـابِـه» مينامد؛ آن گاه راجِـح يا مَـرجـوح دانستن لفظ را به دليل لفظي محوّل ميکند.
وي در نهايت ميگويد: ترجيح با استفاده از دلايل لفظي صورت ميپذيرد و دلايل لفظي در ترجيح مرجوحي بر مرجوح ديگر در نهايت ضعف است و فقط ظنّ ضعيف ايجاد ميکند و اعتماد به اين قبيل دلايل در مسائل قطعي درست نيست. بنابر اين، فرورفتن و غَوْركردن در امر «تـأويـل» جايز نيست و اين مـنـتـهـاي چيزي است که در اين موضوع به آن رسيده ايم؛ وَاللهُ وَلِيُّ الهِدايَـة وَ الرَّشاد2.
فخر رازي پس از اين توضيحات، اَقـوال و ديدگاه هاي مفسّران صدر اسلام از جمله إبـن عبّاس و اَصَـمّ را نقل ميکند و به ردّ آن ها مي پردازد.
واقعيّت اين است انتخاب هر يك از نظريّههاي ارائه شده ما را در تعيين مصداق به مشكل مياندازد و كليد حلّ اين مسأله تنها در دستان با كفايت معصومين عليهمالسَّلام است.
مُتَشابِهات
کلمه «تَشابـُه» با «مُتَشابِـه» از يک ريشه گرفته شده و هر دو در باب «تفاعل» قرار دارند. از اين باب، واژة «مُتَشابِـه» در اين آيه و فعل «تَشَابـَهَ» در داستان گاو بني اسرائيل بهکار رفته است. در اين داستان، پس از آن که بني اسرائيل چند نشاني از گاوِ مورد نظر را از موسي عليهالسّلام پرسيدند، نتوانستند آن را انتخاب کنند؛ به همين جهت گفتند: «... اُدْعُ لَـنـَا رَبَّـکَ يُـبَـيِّـنْ لَـنـَا مـَاهِـيَ إِنَّ الْـبَـقَـرَ تَـشـَابـَهَ عَـلَـيْـنـَا»4 يعني: از پروردگار خود بخواه که چگونگي آن را براي ما توضيح دهد، زيرا اين گاو براي ما معلوم و مشخّص نيست.
از مفاد اين آيه چنين استفاده ميشود که منظور از «تـَشـابـُه»، نامشخّص بودن است؛ لذا ميتوان گفت: «مُتَشابِـه» آيهاي است که حقيقت و واقعيّت آن براي خواننده روشن نباشد. البتّه اين حالت براي آيه نقص نيست و براي پي بردن به مقصود و هدف قرآن صدمهاي ندارد؛ مثلاً در عبارت: «الـرَّحْـمَـنُ عَـلَـي الـعَـرشِ اسْـتَـوَي» مقصود نهايي که بيان حاکميّت و استيلاي خداي متعال بر جهان ميباشد، معلوم است؛ لـکـن چگونگي و جزئيّات آن براي افراد بشر قابل درک نيست. همچنين در آيات مربوط به عالم برزخ، قيامت، ميزان، بهشت، دوزخ و ... که همگي «مَتشابِـه» ميباشند، اصل مقصود روشن است؛ ليکـن کيفيّت آن ها طوري نيست که تصوّرات آدمي از آن ها درست باشد، زيرا حقايق آن ها در ظرف انديشه و ذهن او نميگنجد. خود قرآن هم به اين موضوع اشاره فرموده است و براي اين که مردم گمان نکنند بهشت جاودان عين همين باغهايي است که در عرصه دنيا وجود دارد، ميفرمايد: « مَـثـَـل بهشت كه به اهل تقوا وعده داده شده، اين است...» ؛ آن چه خداي متعال در بهشت براي بندگان صالح خود آفريده، بسيار بهتر و بالاتر از آن چيزهايي است که در اين دنيا وجود دارد.
همه آيات قرآن قابل فهم است
با توجّه به اين که خداي متعال از يك سو در آيات متعدّد مردم را به تدبّر در قرآن فرمان داده و از سوي ديگر اين كتاب آسماني را « بَـيـان(= روشن گر)»، «هـدايـت»، «شِفـاء» و «نـوُر» معرّفي فرموده، مشخّص ميگردد که همه آيات قرآن قابل فهم است. آري، محال است که خداي متعال کلامي را بر قلب مبارك پيامبر خود نازل فرمايد که معناي آن قابل فهم نباشد؛ زيرا: هدف از ايجاد هر کلامي، بيان يك مقصود است؛ اگر چنين نباشد، آن کلام بيهوده و باطل خواهد بود و آفريدگار يكتا از انجام هرگونه فعل باطل و لَـغْـو، مُـنَـزَّه است. البتّه همانطور که پيش تر بيان شد، تنها «راسِـخـان در علم» از حقايق آيات «مُتَشابِه» باخبرند و مردمان عادي از تـأويـل اين گونه آيات، اطّلاعي ندارند.
آيات متشابه شده!!
در طول تاريخ برخي از صاحب نظران و داعيه دارانِ فرقههاي اسلامي، استفاده هايي نا به جا از آيات قرآن به عمل آورده اند. در قرآن به اين واقعيّت تاريخي اشاره شده ؛ آن جا كه مي فرمايد: «فَأَمَّا الَّذِين فِي قُلوبِهِم فَيَتَّبِعوُنَ مَا تَشابَهَ منهُ ابْتغاء الفِتنَـة وَ ابتِـغاءَ تَـأويـلِـهِ». اينان علاوه بر به تأويل بردنِ آيات متشابه، گاهي از آيات غيرمتشابه نيز استفادة متشابه کردهاند؛ مثلاً مُحْي الدّين بن عربي آيه: « وَ قَـضيٰ رَبـُّـکَ اَلاَّ تَـعـبُـدوُا إلاَّ اِيّــاهُ»5 را که هيچ واژه يا عبارت مبهمي در آن وجود ندارد و در معناي آن نيز بيش از يک وجه تصوّر نميشود، به آيه «مُتشابِه» تبديل کرده است.
همچنين برخي از فرقهها آيهاي را «مُتشابِه» ميدانند که فرقه مقابلشان آن را «غيرمُتشابِه» معنا کند. براي نمونه به اين آيات توجّه كنيد:
«فَمَنْ شَاءَ فَليُؤمِن وَ مَن شاءَ فَلْيَکْفُر».6
«وَ مَا تَشَاءُونَ اِلاّٰ أنْ يَشَاءَ اللهُ رَبُّ الْعَالََمِينَ».7
فرقه معتزله آيه نخست را از جمله آيات «مُحْکَم» دانسته و آن را دليلي براي اعتقاد به «اختيار» آوردهاند؛ امّا اشاعره آيه دوّم را از جمله آيات «مُحْکَم» ميدانند و به استناد آن باورمند به «جـبـر» شدهاند.8
حكمت وجود آيات متشابه در قرآن
اين پرسش را اغلب مفسّران از جمله فخر رازي و شيخ محمّد عَبْدُه از خود پرسيده و بدان پاسخ دادهاند. پاسخهاي فخر رازي به اين پرسش چندان قانع كننده نيستـنـد. سيّد محمّد رشيـدرضـا صاحب تفسير الْـمِـنـار در ايــن بـاره مي نويسد: « آن مرحوم در اين باره مطلب روشني بيان نکرده است»؛ سپس از قول شيخ محمّد عَـبْدُه در پاسخ به اين پرسش مي نويسد:
«- خداي متعال آيات متشابه را نازل فرمود تا دل هاي ما را در تصديق آن ها بيازمايد ...
- خداي متعال آيات متشابه را براي انگيزش عقل افراد مؤمن و جلوگيري از ضعف و زوال آن نازل فرموده است. زيرا: عقل در کارهاي آسان رشدي ندارد ...
- پيامبران به سوي همه افراد جامعه اعـم از نادان و دانا برانگيخته شدهاند؛ به همين جهت آيات قرآن به شيوهاي نازل شده که خواصّ و عوامّ هرکدام نسبت به استعداد خود از مفاهيم آن بهرهمند شوند».9
اين ها بخشي از پاسخهاي شيخ محمّد عبده بود؛ لکن آن چه به واقعيّت نزديک تر است، اين است که: اقتضاي چنين کتاب عظيمي در برداشتن آيات متشابه است؛ زيرا: طرح مسائل مربوط به توحيد، نبوّت و معاد از ضروريّات دين است و هيچ پيامبري مبعوث نشده جز اين که اِبـلاغ اين سه اصل جزو برنامه هاي او بوده است.
از طرفي جزئيّات و چگونگي اين اصول چيزي نيست که در حدود عقل و درک بشر باشد؛ لذا آن چه درباره آن ها در قرآن بيان شده، به لحاظ لزوم اعتقاد به آن ها جزء محکمات است و به لحاظ دشواريِ نحوه بيان در زمرة متشابهات قرار دارد؛ زيرا خرد آدمي از تصوّر و فهم چگونگي آن ها عاجِز است.
نکته قابل توجّه در مسأله اين است: همانطور که کتاب هاي دانشگاهي به استاد نياز دارد، اين کتاب عظيم که به هدايت افراد بشر تا آخرالزّمان مربوط است، قطعاً بـه معلّم نياز خواهد داشت؛ به همين جهت خداي متعال براي قرآن همتاياني قرار داده که عبارت اند از: اهل بيت پيامبر عليهمالسّلام و آن ها راسِـخـان در علم ميباشند.
تـأويـل و معناي آن
در اين بخش براي تشريح و توضيح مفهوم «تـأويـل» - پس از بيان معناي لغوي- از ساير آيات قرآن استفاده شده است.
- معني تـأويـل عبارت است از برگشت دادن يا بازگشت، که در اين مبحث يعني برگشت دادن وقايع و حقايق به اموري نظير رؤيا، اعمالي که نتيجهاش پوشيده است، اوصاف قيامت و ساير آيات بهطور کلّي.
- برگشت وقايع به رؤيا مثل: وقايعي که در تعبير رؤياهاي سوره يوسف نقل شده است.
- برگشت حقايق به اعمالي که نتيجهاش پوشيده است؛ مانند: برگشت حقايق به اموري که علّت اقدامات جناب خِـضْـر، در حضور حضرت موسي عليهماالسّلام بود.
- برگشت حقايق به اوصاف؛ مانند: حقايق مربوط به احوال قيامت که در آيات قرآن آمده است.
- برگشت اقدامات به ساير آيات؛ مانند: اقدامات حضرت علي عليهالسَّـلام در مورد نـاکِـثـيـن، قـاسِطين و مارِقـيـن که تفصيل آن در همين نوشتار خواهد آمد.
نمونه انـواع تـأويـل
اکنون براي هر يک از تـأويـلاتي که ذکر شد، نمونهاي ارائه ميشود.
* نمونه تأويل رؤيا، آياتي است که در داستان حضرت يوسف عليهالسَّلام نازل شده است:
« وَ کَـذٰلِـکَ يَـجْـتَـبِـيـکَ رَبـُّکَ وَ يُـعَـلِّـمُـکَ مِـن تَـأوِيـلِ الْأحَادِيـثِ».11 يعني: و اين چنين پروردگارت تو را بر ميگزيـنَـد و تـأويـل احاديث را به تو ميآموزد.
* تأويل اقدامات غيرمعمول از سوي جناب خِـضْـر و در حضور حضرت موسي عليهماالسَّـلام:
«فَوَجَدَا عَبْداً مِنْ عِبَادِنَا آتَيْنَاهُ رَحْمَةً مِنْ عِنْدِنَا وَ عَلَّمْنَاهُ مِن لَـدنـَّا عِلْماً ...... ذَلِکَ تَأوِيلُ مَا لَمْ تَسْتَطِعْ عَلَيْهِ صَبْراً».12
در اين آيات خداي متعال ميفرمايد: موسي يکي از بندگان ما را که مورد رحمت ما قرار گرفته بود و ما دانشي از جانب خود به او آموخته بوديم، پيدا کرد. در مصاحبتي که موسي با وي داشت، اعمال و رفتار غيرمعمولي از او مشاهده کرد و زبان به اعتراض گشود. جناب خِـضْـر عليهالسَّـلام پس از آن که هدف و علّت اعمال خود را براي موسي شرح داد، گفت: تـأويـل اعمالي که من انجام دادم و تو طاقت صبر بر آن نداشتي، اين چنين بود. براي اطّلاع از شرح اين ماجرا، به تفسير آيات فوق در تفاسير قرآن كريم مراجعه شود.
* تأويل آيات مربوط به عالم پس از مرگ:
«هَلْ يَنْظُروُنَ إلاَّ تَأويلَهُ، يَومَ يَأتِي تَأويلُهُ يَقُولُ الَّذينَ نَسُوهُ مِن قَبْل قَد جَاءَتْ رُسُلُ رَبِّنَا بِالْحَقِّ فَهَلْ لَنَا مِن شُفَعَاءَ فَيَشْفَعوُا لَنَا اَو نُرَدُّ فَنَعْمَلَ غَيْرَ الَّذِي کُنَّا نَعْمَلُ».13 يعني: آيا انتظار تأويل (آخرت) را ميبرند؟ هنگام فرا رسيدن آن روز، کساني که دعوت پيامبران را فراموش کردهاند، خواهند گفت: رسولان پروردگارمان به حق برانگيخته شدند؛ آيا براي ما شفيعاني وجود دارد تا شفاعتمان کنند؟ يا ميشود به دنيا برگرديم و اعمالي جز اعمال گذشته انجام دهيم؟
«لَقَدْ کُنْتَ فِي غَفْلَةٍ مِن هذٰا فَکَشَفْنَا عَنْكَ غِطاءَکَ فَبَصَرُکَ الْيَوْمَ حَدِيدٌ».14يعني: (پاسخي که ميشنويد اين است): همانا از اين روز در بيخبري به سر ميبري، (اکنون) پرده را از چشمت کنار زديم و چشمانت در اين روز تيزبين است.
تـأويـل اين قبيل آيات، مربوط به آخرت و پس از فرارسيدنِ مرگ است. چگونگي آن ها در زندگي دنيا قابل درک نيست؛ به همين جهت مسلمانان بايد به اصل موضوع ايـمان داشته باشند تا تـأويـل آن را پس از مرگ مشاهده کنند.
* تأويل آيات قرآن بهطورکلي:
آيهاي که مربوط به اين نوع تأويل ميشود، همان آيه هفتم سوره آل عمران است. اين آيه تأويل کلّ آيات قرآن را شامل ميشود و طبق آن چه پيامبر اكرم صَـلَّي الله عليه و آلـه فرموده است: قرآن تـنـزيـلي دارد و تـأويـلي؛ تـنـزيـل قرآن همان آياتي است که در اَثـنـاي تبليغ رسالت به آن حضرت وحي شد و به مردم اِبلاغ گرديد. تـأويـل قرآن، حقايق و وقايعي است که به صورت مستمر تا قيامت جريان دارد.
يك نکته مـهّـم!!
اگر در کلّيه آيات مربوط به تـأويـل دقّت شود، مشاهده ميگردد که علمِ تـأويـل اِکتسابي نيست؛ بل که موهبتي است از طرف خداي متعال که به پيامبران و اولـيـا عطا ميفرمايد. مشروح اين بحث در بخش «الـّراسِـخـوُنَ فِـي الْـعِـلْـم» بيان خواهد شد.
اميرمؤمنان علي عليهالسّلام و مبارزه براي تأويل قرآن
رواياتي که در اين بخش درج ميشود، دو موضوع را روشن ميسازد: اوّلاً نمونههايي از تـأويـل را نشان ميدهد. ثانياً: اثبات ميکند که حضرت اميرمؤمنان داراي علم تأويل است. پيامبر گرامي اسلام درباره حضرت علي عليهالسَّلام فرموده است: « يُقَاتِلُ النَّاسَ مِنْ بَعْدِي عَلَي تَأوِيلِ الْقُرْآنِ کَمَا قَاتَلْتُ الْمُشْرِکِينَ عَلَي تَنْزيلِهِ».15 يعني: او پس از من براي تأويل قرآن با مردم ميجنگد؛ چنانکه من براي تنزيل آن با مشرکان پيكار كردم.
در روايت ديگري نيز ميفرمايد: « يُقَاتِلُ النَّاسَ عَلَي تَأوِيلِ الْقُرآنِ کَمَا قُوتِلْتُمْ عَلَي تَنْزيلِهِ».16 يعني: او براي تأويل قرآن با مردم پيكار مي كند؛ چنانکه شما پيش تر براي تنزيل آن با آن ها جنگيديد.
به همين جهت بود که عَـمّـار يـاسِـر در جنگ صفّين چنين رَجَز ميخواند:
|
« نَـحْـنُ ضَـرَبـْنـَاکُـم عَـلَي تـَنـزيـلِـهِ
|
فَـالـيَـومَ نَـضـرِبـکُـم عَليٰ تَـأويـلِـهِ»17
|
|
يعني: ما ديروز براي تنزيل قرآن به شما ضربت زديم و امروز درباره
|
تأويل قرآن به شما ضربت ميزنيم.18
|
بار ديگر در اين زمينه، حديث معروف «خاصِـفُ الـنَّـعْـل» در بخش «الرّاسخون في العلم» بيان خواهد شد.
روايتي روشن درباره تأويل
اين خبر از پيامبر خدا صَـلّي الله عليه و آله نقل شده و بسياري از راويان آن را از حضرت علي عليهالسّلام نقل کردهاند که پيامبر اكرم فرمود: « خداي متعال جهاد با فريبخوردگان را براي تو لازم دانسته؛ آنچنانکه جهاد با مشرکان را وظيفه من قرار داده بود». حضرت امير عليه السَّـلام پرسيد: « اين فتنهاي که در آن وظيفه من جهاد است، چيست؟» فرمود: « گروهي هستند که به وَحدانيَّت خدا و پيامبري من شهادت ميدهند درحاليکه با سنّت مخالف اند». عرض كردم: «در حالي که آن ها مانند من شهادتين بر زبان جاري ميکنند، به چه علّت با آن ها پيكار كنم؟» فرمود:« به جهت مخالفتشان و بدعتگذاردن در دين». عرض كردم: « اي پيامبر خدا ! شما به من وعدة شهادت داديد، لذا از خدا ميخواهم در رکاب شما شهيد شوم». فرمود: « پس چه کسي با ناکِثين، مارِقين و قاسِطين خواهد جنگيد؟ اطمينان داشته باش که وعدة شهادت محقَّق ميشود و به زودي شهيد خواهي شد. ضربتي بر سرت ميخورد که محاسن تو مانند خِضاب سرخ خواهد شد؛ در اين حال صبرت چگونه است؟» عرض كردم: « اي پيامبر خدا ! در اين جا صبر لازم نيست، بل كه شکر لازم است». فرمود: « به هر حال چنين خواهي شد؛ خودت را براي خصومت آماده کن که مخاصمي!» عرض كردم: «ممکن است بيشتر توضيح دهيد؟» فرمود: « به زودي پس از من امّتم دچار فتنه ميشوند، قرآن را تأويل و به رأي خود عمل ميکنند، شراب را با عنوان نوشيدني، حرام را با عنوان هديـه و رِبـا را با عنوان معامله، حلال ميشمرند؛ قرآن را از موضع خودش تحريف ميکنند و گفتار گمراهکننده غالب ميشود. در اين صورت در خانه بنشين تا اين که لگام آن (= حکومت) به دست تو افتد. افکار متوجّه تو و وضعيّت به نفع تو دگرگون شود. در اين هنگام است که براي تأويل قرآن کارزار ميکني، چنان که براي تنزيل قرآن جنگيدي؛ حال اين وقت مردم مانند حال اوّلشان نيست».19
به همين مناسبت است که اميرمؤمنان عليهالسَّلام در نهج البلاغه ضمن خطبه قاصعه ميفرمايد: « اَلاَ وَ قَدْ قَطَعْتُمْ قَيْدَ الإِسْلاَمِ وَ عَطَّلْتُمْ حُدُودَه وَ اَمَتُّمْ اَحْکَامَهُ اَلاَ وَ قَدْ اَمَرَنِيَ اللهُ بقِتالِ اَهْلِ الْبَغْيِ وَ النَّکْثِ وَ الْفَسَادِ فِي الأَرْضِ فَاَمَّا النَّاکِثُونَ فَقَد قَاتَلْتُ وَ اَمَّا الْقاسِطوُنَ فَقَدْ جَاهَدْتُ وَ أمَّا الْمَارِقَةُ فَقَد دَوَّخْتُ...».20 يعني: آگاه باشيد که رشته اسلام را گسيختيد و حدود آن را معطّل گذارديد و به احکام آن عمل نکرديد. بدانيد که خداي متعال مرا به کشتار ستمکاران، پيمانشکنان و آناني که در زمين فساد بر پا ميکنند، امر فرمود؛ لذا با پيمانشکنان جنگيدم و با آن ها که از حق روي برگرداندند، جهاد کردم و خوارج را خوار نمودم.
اين که اميرمؤمنان ميفرمايد: «خدا اين امور را به من امر فرمود»، اشاره است به اين آيه شريفه: « يَا أَيُّهَا النَّبِيُّ جَاهِدِ الْکُفَّارَ وَ الْمُنَافِقِينَ».21يعني: اي پيامبر! با کـافـران و منافقان جهاد کن.
دربارة اين آيـه، روايتي نقل شده که موضوع را به خوبي روشن ميسازد؛ آن روايت به ايـن قرار است:
« عَن اِبنِ عَباس رَضِيَ الله عَنْه قَالَ: لَمَّا نُزِلَتْ: يَا اَيُّهَا النَّبِيُّ جَاهِدِ الْکُفَّارَ وَ الْمُنَافِقينَ الخ» قال النّبِيُّ صلَّي الله عليه و آلِهِ لَاُجَاهِدَنَّ الْعَمَالِقَة يعني الْکُفَّارَ وَ الْمُنَافِقِينَ فَاَتَاهُ جِبْرئيل فَقَالَ: اَنْتَ اَوْ عَلِيّ».22 يعني: از ابن عباس رضيالله عنه روايت شده که گفت: آن گاه که آيه شريفه: يـا ايـُّهـا النبي جاهد الكفَّار و المنافقين نازل شد، پيامبر صَـلَّـي الله عليه و آلِـهِ فرمود: قطعاً با عَـمـالـقـه، يعني کافران و منافقان خواهم جنگيد؛ جبرئيل نازل شد و عرض كرد: يا تو و يا علي [به اين كار بپردازيد].
إبن أبيالحديد در شرح اين بخش از خطبه قاصعه مينويسد: اين قول پيامبر صَـلّي الله عليه و آله که به حضرت عـلي عليهالسَّلام فرمود: « پس از من با ناکِثين و قاسِطين و مارِقين خواهي جنگيد»، محقَّق شد. ناکِـثـان، همان اصحاب جمل بودند؛ زيرا آن ها بيعت آن بزرگوار را شکستند. قاسِطان، اهل شام بودند که در صفّين رو در روي آن حضرت کارزار کردند. مارِقان، آنـانـي بودند که در نهروان با اميرمؤمنان جنگيدند. دربارة اين فرقههاي سهگانه، خداي متعال در قرآن كريم فرموده است: « فَمَنْ نَکَثَ فَإنَّمَا يَنْکُثُ عَلَي نَفْسِهِ»23 و نيز فرموده است: « وَ اَمَّا الْقَاسِطوُنَ فَکَانوا لِجَهَنَّمَ حَطَباً».24 پيامبر خدا در اين باره فرموده است: « از اين نسل گروهي به وجود ميآيد که از دين خارج ميشوند؛ همانطور که تير از کمان خارج ميشود». اين خبر، از علائم نبوّت آن حضرت و از اخبار غيب است.25
إبن أبيالحديد، پس از شرح فوق دربارة اين سه گروه، بحث جالب و مفصّلي مطرح ميکند و ميپرسد: آناني که با علي جنگيدند، کافرند يا مسلمان؟ زيرا : پيامبر اكرم صَـلَّي الله عليه و آله فرموده است: « حَربُکَ يَا عَلِي حَربِي وَ سِلْمُکَ سِلْمِي». يعني: اي علي! هرکس با تو بجنگد، با من جنگيده و هركس با تو صلح كند، با من صلح كرده است. همچنين پيامبر اكرم صلَّي الله عليه و آله دربارة علي عليهالسّلام چنين دعا فرموده است: « اللّهُمَّ وَالِ مَن وَالاَهُ وَ عادِ مَن عَادَاهُ وَانْصُرْ مَنْ نَصَرَهُ وَاخْذُلْ مَنْ خَذَلَهُ». بنابر مفاد اين حديث، هر کس دشمن علي باشد، خدا دشمن اوست و خدا جز کافران را دشمن نميدارد.
در تکميل قول إبن أبي الحديد ميتوان گفت: کافربودنِ محاربان با حضرت امير عليهالسَّلام از راه هاي ديگري نيز اثبات ميشود:
يكم: روايات متعدّدي وجود دارد مبني بر اين که دشمن علي منافق است. نمونه اش اين روايت است که پيامبر اكرم فرمود: « يَا عَلِيّ ! لايُحِبُّکَ إلاَّ مُؤمِنٌ وَ لاَ يُبْغِضُکَ إلاَّ مُنَافِقٌ».26 يعني: اي علي! جز مؤمن کسي تو را دوست نميدارد و جز منافق کينه تو را در دل ندارد. طبق اين روايت، کلّيّه کساني که با علي جنگيدند، با کينه دروني جنگيدند و منافق اند. از طرفي ديگر، در تعريف منافق ميتوان گفت: منافق کافري است که کفر خود را پنهان کرده است؛ بنابر اين، دشمنان علي و کساني که با او ميجنگند، همگي کافرند.
دوّم: قـول يـکي از اصحاب بزرگوار پيامبر است که بـخـاري آن را نقل کرده است:
« عَن حُذَيْفَة قال: اِنَّمَا کانَ النِّفَاقُ عَلَي عَهْدِ النَّبِيّ صَلّي الله عليه وَ سَلَّمَ فَأمَّا الْيَوْمَ فَإنَّمَا هُوَ الْکُفْرُ بَعْدَ الايمَانِ».27 يعني: حذيفه گفت: نفاق به زمان پيامبر صَـلَّي الله عليه و آلـه مربوط ميشد؛ لکن اکنون کفرِ بعد از ايمان جايگزين آن شده است.
با توجّه به توضيحات فوق، و اين که در زمان پيامبر صَـلَّي الله عليه و آلـه هيچگونه جنگي با ناکِثان و منافقان انجام نشد، تحقق و تـأويـل آيات زيـر توسّط علي عليهالسَّـلام صورت پذيرفته است:
- « يَا أَيُّهَا النَّبِيُّ جَاهِدِ الْکُفَّارَ وَ الْمُنَافِقينَ».28
- « وَ اِنْ نَکَثُوا اَيْمَانَهُمْ مِن بَعْدِ عَهْدِهِم وَ طَعَنوُا فِي دينِکُمْ فََـقَاتِلوُا أَئِمَّةَ الکُفْرِ».29
نمونههايي از تأويل نادرست
خداي متعال در قرآن كريم اعلام فرموده است: « فَأمَّا الَّذِينَ فِي قُلوُبِهِم زَيْغٌ فَيَتَّبِعوُنَ مَا تَشَابَهَ مِنْهُ ابْتِغَاءَ الْفِتْنَة وَ ابْتِغَاءَ تَأويلِهِ».30 يعني: کساني که در دلهاشان انحرافاتي وجود دارد، به دنبال آياتي ميگردند که با انحرافات آن ها مشابهتي داشته باشد، تا تـأويـلي براي آن پيدا کنند و ديگران را به گمراهي بکشانند.
اين آيـه هُش دار و اِعلام خطري است از جانب خداي متعال! تا مسلمانان بدانند چنين افرادي در جامعه وجود دارند و اين گناه بزرگ و اقدام ناپسند را مرتکب خواهند شد.
از صدر اسلام تاکنون اين عمل به صورت مکرّر اتفاق افتاده و تا قيامت نيز ادامه خواهد داشت. نمونه آن بهانهجويي معاويه است که با تـأويـل آيـه: « وَ مَنْ قُتِلَ مَظْلوُماً فَقَدْ جَعَلْنَا لِوَلِيِّهِ سُلْطاناً»،31 مردم شام را به خون خواهيِ عثمان دور خود جمع کرد و جنگ صفّين را به راه انداخت و به ستمکاري خود ادامه داد.
ساير فرقههاي اسلامي هر يک بهگونهاي به تأويل آيات قرآن دست زدهاند. در ادامه تنها به يک نمونه از اين تأويـلات اشاره ميشود.
محي الدّين بن عربي از جمله كساني است که در اين زمينه يدِ طولايي دارد. وي اعتقاد دارد که خدا همه چيز است و تمايل دارد اين باور را ترويج کند؛ لذا آيات قرآن را طوري تأويل ميکند که با اين اعتقاد و تمايلش انطباق پيدا کند.
وي در کتاب فصوص الحکم ( فَـصّ هـارونـي) ضمن داستان گوسالهپرست شدن قوم بني اسرائيل، اعتراض موسي به هارون را چنين وانمود ميکند که: خطاي اتّفاق افتاده براي اين نبود که بني اسرائيل گوساله سامري را پرستيدند؛ بل به اين علّت بود که عبادت را به آن گوساله منحصر کردند؛ لـذا موسي ريش هارون را گرفت و به او گفت: چرا به بني اسرائيل نگفتي که خدا به گوساله سامري منحصر نميشود، بل که هر گوساله و هر موجودي شايسته پرستش است و اين مقام را دارا ميباشد. إبن عربي براي اثبات ادّعاي خود، اين آيه را به عنوان شاهد و دليل ميآورد: « وَ قَضَي رَبُّکَ ألاَّ تَعْبُدوُا إلاَّ إيَّاهُ»32 و آن را چنين تأويل ميکند: چون قضاي إلاهي اين است که غير او عبادت نشود، پس هر چه را عبادت کني، مثل آن است که او را عبادت کردهاي؛ اگر چه آن چيز بُت يا چيز ديگري باشد. البته نبايد پرستش را به آن منحصر کني.33
ابوالعلاء عفيفي (از شارحان فصوص الحكم) در همين باب مينويسد: « موسي از اين جهت با پرستش گوساله مخالفت کرد که گوسالهپرستان معبود مطلق را در همان صورت خاصّي که صورت گوساله بود منحصر کردند؛ درحاليکه معبود مطلق در حَصر نميگنجد؛ زيرا او عين هر معبود است».34
توضيحاتي در باب اين تأويل إبن عربي
اگر چه هدف اين نوشتار، نقد و بررسي اَقـوال و آراي إبـن عـربـي نيست، فقط به جهت اين كه سؤالي براي خوانندگان باقي نماند، برخي مطالب که به نادرستي اين تأويل دلالت دارد، اشاره ميشود:
اوّل: مراد از عبارت: « وَ قَـضَـي» در اين آيـه، قـضـاي حَتمي خداي متعال نيست؛ زيرا آيـه ديگري در قرآن كريم وجود دارد که قرينه اين آيـه است و در آن به جاي واژه «قَـضَـي»، كلمه «أمَـرَ» بهکار رفته است. خداي متعال در اين آيه ميفرمايـد: « مَا تَعْبُدوُنَ مِن دوُنِهِ إلاَّ أَسْمَاءً سَمَّيْتُموُهَا أنْتُمْ وَ آبَائُکُمْ مَا اَنّزَلَ اللهُ بِهَا مِنْ سُلْطانٍ إنِ الْحُکْمُ إلاَّ لِلّهِ اَمَرَ ألاَّ تَعْبُدوُا إلاَّ إيَّاهُ ».35 يـعـني: شما جز همان اسمهايي که خود بر آن (بت)ها گذاشتهايد چيزي را عبادت نميکنيد، خداي متعال هيچ حجّتي به آن ها نداده است؛ جز خـدا کسي شايسته حکم فرمايي نيست. او فرمان ميدهد که کسي جز او را نپرستيد.
ملاحظه ميشود که در اين آيه، افزون بر اين که بتپرستي بهطور کلّي مذموم شمرده شده، همان عبارت آيه بيست و سوّم سوره اسراء با لفظ «اَمَرَ» بيان شده است.
دوّم: قضاي حتمي إلاهي به امور تشريعي تعلّق نميگيرد؛ بل که مخصوص امور تکويني است که اگر چنين بود، خدا بندگان خود را به انتخاب ايمان يا کفر مُخَيَّر نميفرمود:« وَ قُلِ الْحَقُّ مِن رَبِّکُمْ فَمَنْ شَاءَ فَلْيُؤْمِنُ وَ مَنْ شَاءَ فَـلْـيَـکْـفُـر».36 يعني: و بگو حق از جانب پروردگار شماست؛ پس هرکه بخواهد ايمان آوَرَد و هرکه خواهد کافر شود.
سوّم: اگر قضاي حتمي إلاهي به امور تشريعي تعلّق ميگرفت، هيچکس توان سرپيچي از فرمان خدا را نداشت. به همين جهت فرموده است: « لَعَلَّکَ بَاخِعٌ نَفْسکَ ألاَّ يَکُونُوا مُؤمِنِينَ إنْ نَشَأ نُنَزِّلُ عَلَيْهِمْ مِنَ السَّمَاءِ آية فَظَلَّت اَعناقُهُمْ لَهَا خَاضِعينَ».37 يعني: شايد تو از اين که (کافران) ايمان نميآورند، جان خود را تباه سازي. اگر بخواهيم، معجزهاي از آسمان بر آنان فرود ميآوريم تا گردن هايشان در برابر آن خاضع گردد.
مفاد آيه اين نکته را بيان ميدارد که اگر ارادة تکويني خدا تعلُّق بگيرد، همة افراد بشر، مؤمن و خاضع ميشوند که مسلّماً اين ايمان، با ايمان و خضوعي که از روي اختيار باشد، قابل مقايسه نيست و فضيلت خضوع اختياري به مراتب بالاتر از يك چنين طاعت و خضوعي است.
چهارم: اگر طبق گفته إبـن عـربـي همه چيز شايسته عبادت بود، خداي متعال نميفرمود: « قُلْ يَا أيُّهَا الْکَافِرونَ* لاَ اَعْبُدُ مَا تََعْبُدوُنَ».38
در هيچ مدرک و سندي ديده نشده که پيامبر اكرم صَـلَّي الله عليه و آلـه فرموده باشد بايد همه چيز را شايسته عبادت بدانيد؛ اگر چنين بود، خطاب به کفّار و مشركان نميفرمود: «مَن آن چه را شما عبادت ميکنيد، نمي پرستم».
اينگونه تـأويلات، نمونهاي است از مصاديق اين آيه شريفه: « فَأمَّا الَّذِينَ فِي قُلوُبِهِمْ زَيْغٌ فَيَتَّبِعُونَ مَا تَشَابَـهَ مِنْهُ ابْتِغَاءَ الْفِتْنَة وَابتِغَاءَ تَأوِيلِهِ».
نکته مُهّم!!
نکته قابل تذکّر اين است که عدّهاي وجود آيه متشابه را مقدّمه زيغ قلوب (= انحرافات دروني) دانستهاند و ميگويند: چون اشخاصي به آية «يَدُ اللهِ فَوقَ اَيْدِيهِمْ» برخوردهاند، به جسم بودن خدا معتقد شدهاند و اين اعتقاد باعث پيدايش فرقه «مجسّمه» شده است؛ درحاليکه چنين نيست. اينان ابتدا در قلبشان انحراف وجود داشته و پس از آن به تـأويـل آيـه دست يازيدهاند. آن چه به عنوان شاهد در تفسير اين آيـه بيان شده، يعني انحراف معاويه و استدلال او به آية: «فَمَن قُتِلَ مَظلوُماً فَقَد جَعَلْنَا لِوَلِيِّهِ سُلْطاناً» و همچنين استدلال إبن عربي به آيه: « وَ قَضَي رَبـُّکَ ألاَّ تَعْبُدوُا إلاَّ إيَّاهُ»، پس از انحراف آنان بوده است و اين آيات به هيچوجه باعث انحراف آنـان نشده است.
خلاصه آن چه دربارة تـأويـل بيان شد، بدين قرار است:
- مفسّراني که در آيه هفتم سوره آل عمران، كلمه « تأويل» را به معني تفسير دانستهاند، اشتباه کردهاند.
- در قرآن از چهار نوع تأويل نام برده شده است؛ تأويل رؤيا، تأويل مسائل مشکل، تأويل حالات قيامت و تأويل قرآن.
- علم تأويل اکتسابي نيست؛ بل که موهبتي است.
- قرآن شريف داراي دو مرتبه تـنـزيـل و تـأويـل است. تـنـزيـل قرآن همان آياتي است که بر پيامبر اكرم صَـلَّي الله عليه و آلـه نازل شده و به صورت بـيـن الدَّفـَّتـَيـْن در اختيار همگان قرار دارد. تـأويـل قرآن نيز حقايقي است که در زمان مقتضي وقوع پيدا ميکند يا کشف ميشود.
- جنگ اميرمؤمنان علي عليهالسَّـلام با ناکِثان، قاسِطان و مارِقان، تـأويـل شماري از آيات قرآن است.
- پيامبر و اهل بيت عليهمالسَّـلام تـأويـل قرآن را ميدانند و بر اساس آن عمل ميکنند.
- عدّهاي به جهت انحرافات دروني به دنبال آيـاتـي راه ميافتند که با انـحـرافات آنان مشابهتي داشته باشد تا آن آيـه را بـر وفـق آن تـأويـل کنند.
- «زيـْغ قـلـوب» يا انحرافات دروني قبل از تأويل آيه وجود دارد و همان باعث ميشود که دارندگان اين خصلت به دنبال آياتي راه بيفتند که بتوانند آن ها را مطابق انحرافات دروني خود تأويل کنند.
مباحثي درباره «الـرَّاسِـخـوُنَ فِـي الْـعِـلْـم(= استواران در دانش)»
بر حسب اين که در قرائت آيه: «وَ مَا يَعْلَمُ تَأويلَهُ إلاَّ اللهُ وَ الرّاسِخُونُ فيِ الْعِلْمِ يَقوُلوُنَ آمَنّا بِهِ کُلٌّ مِنْ عِنْدِ رَبِّنَا»، در عبارت «إلاَّ اللَّه» پس از لفظ جلاله وقف شود يا پس از « وَ الرَّاسِخوُنَ فِي الْعِلْمِ»، معناي آن تغيير ميکند. در حالت اوّل، معناي آيه چنين ميشود که تأويل آيات قرآن را جز خدا کسي نميداند و در حالت دوّم مفاد آيه اين است که تأويل آيات قرآن را علاوه بر ذات اقدس خداي متعال، راسِخان در علم نيز مي دانند.
اغلب مفسّران هر دو قرائت را نقل کرده و يکي از آن دو را برگزيدهاند. در ميان تفاسير شيعه، الميزان تأليف علاّمه طباطبايي و در ميان تفاسير عامّه، تفسير مفاتيح الغيب معروف به تفسير كبير تأليف فخرالدّين رازي و نيز تفسير المنار تأليف سيّدمحمّد رشيدرضا (تقريرات درس شيخ محمّد عبده) بيش از ديگر تفاسير در اين زمينه به بحث پرداخته اند.
در اين نوشتار، مباحث دو تن از مفسّران اهل سنّت که نظرشان در مورد اين آيه مخالف با يکديگر است مطرح ميشود.
فخر رازي معتقد است که «واو» در جمله: «وَالرّاسِخوُنَ فِي الْعِلْمِ» واو استيناف است و پس از لفظ جلاله وقف لازم است.
شيخ محمد عبده استاد دانشگاه الأزهـر مصر، ايـن «واو» را واو عـاطـفـه مـيدانـد و ميگـويـد: پس از لفظ جلاله« إلاَّ الله» نبايد وقف کرد.
استدلالهاي فخر رازي و شيخ محمّد عَبْدُه
هر يک از اين دو مفسّر براي رأي خود استدلالهايي دارند که در ادامه نوشتار با يكديگر مورد مقايسه قرار گرفته است.
فخر رازي: در قرآن آياتي وجود دارد که بهطور قطع و يقين نميتوان آن را با معناي ظاهري اَلفاظ آن تفسير کرد؛ همانند: «اَلرَّحْمَنُ عَلَي الْعَرْشِ اسْتَوَي»؛ لذا تأويل آن را جز خدا کسي نميداند.39
توجه! فخر رازي با وجود اين اظهار نظر، جمله « ثَُّـمَّ اسْـتَـوَي عَـلَـي الْـعَـرْشِ» را تفسير کرده است.40
شيخ محمّد عَبْدُه: واژه تـأويـل در هفت سوره از سورههاي قرآن آمده و در هيچ كدام از آن ها به معناي تفسير نيست؛ بل که به معناي بازگشت آيه به امور عملي، تصديق خبر يا رؤيا و يا واقعة پنهاني است که در آينده اتّفاق ميافتد.41 با اين توضيح، اين که فخر رازي تفسير را با تـأويـل به يک معنا دانسته، درست نيست.
فخر رازي: در جملات قبليِ آية مورد بحث، تـأويـل آية متشابه، مورد مذمّت قرار گرفته است. خداي متعال ميفرمايد: «فَأمَّا الّذينَ فِي قُلوُبِهِمْ زَيْغٌ فَيَتَّبِعوُنَ مَا تَشَابـَهَ مِنْهُ ابْتِغَاءَ الْفِتْنَة وَ ابْتِغَاءَ تَأوِيلِهِ». بنابر اين، اگر دنبال کردن تـأويـل آيـه متشابه جايز بود، خداي متعال آن را نكوهش و مذمّت نميفرمود.42
شيخ محمّد عَبْدُه: اين نكوهش و مذمّت شامل حال کساني است که آيات متشابه را به خاطر فتنهانگيزي پيروي ميکنند و دنبالکردن تأويل آيات، هدف فاسد آنان است که ميخواهند در قرآن عيبجويي کنند43
فخر رازي: در اين آيـه، خداي متعال راسخان در علم را به اين علّت مدح فرموده که ميگويند: به قرآن ايمان آورديم.44
شيخ محمّد عَبدُه: اگر منظور اين آيه صرفاً توصيف راسِخان علم، به خاطر ايمانشان بود، اين موضوع را به آنان اختصاص نميداد؛ بل که ميفرمود: « وَ المُؤمِنُونَ يَقُولُونَ آمَنّا بِهِ»، زيرا بر هر مؤمني واجب است که به قرآن ايمان داشته باشد. بنابراين چون خداي متعال در اين آيه اختصاصاً راسِخان در علم را ذکر فرموده، معلوم ميشود که آنان به داشتن علم تـأويـل قرآن از ديگران متمايزند؛ زيرا: آنان به قرآن هم علم دارند و هم ايمان؛ آنان ايماني دارند که با علم توأم است. به همين جهت، در وصف اين امتياز از ديگران کاملترند. اين که خداي متعال در ادامه آيه ميفرمايد: « وَ مَا يَذَّکَّرُ إلاَّ اوُلوُالألْبَابِ»، يعني اين موضوع را به جز صاحبان عقل و خردمندان کسي در خاطر ندارد. دليل بر اين است که در اين جا وصف (عـالـم به تـأويـل)، به اولـوالألـبـاب اختصاص دارد.45
عَبْدُه در جاي ديگر ميگويد: دلالت قول راسِخان در علم که ميگويند: «آمَنَّا بِهِ کُلٌّ مِنْ عِنْدِ رَبِّنَا» بر تسليم محض، با علم منافات ندارد؛ زيرا آنان به خاطر علمشان نسبت به ديگران که متشابه را مانند محکم ميفهمند، در مقابل ظاهر آيات متشابه تسليم اند و به خاطر داشتن علم راسخ و حق اليقين، در اضطراب و تلاطم نيستند؛ بل که به صورت يکسان به محکم و متشابه ايمان دارند. چون هر دو از جانب خداست، و اين حالت عجيب نيست. بنابر اين، «جاهل» در اضطراب دائم است و «راسِـخ» در ثبات و پايداري لازم و کساني که از منبع حقيقت آگاهي داشته باشند، راه هاي معرفت به روي آنان بسته نيست؛ لذا حقيقت حق را ميشناسند و هر سخني را با آن ميسنجند؛ درحاليکه ميگويند: «به آيات قرآن ايمان داريم؛ همگي آن از جانب پروردگار ماست».46
در توضيح سخنان شيخ محمّد عَبْدُه ميتوان گفت: نسبت دادن ناداني در مورد تأويل آيات به کساني که خداي متعال آنان را «راسِـخ» در علم معرّفي فرموده، به خاطر اين که ميگويند: «ايمان داريم» اشتباه بزرگي است؛ زيرا: آن چه سبب ايمان ميشود. جهل نيست؛ بل که علم است و اين که راسِـخان در علم ميگويند: به قرآن ايمان داريم و به اين که همة آيات از جانب پروردگارمان نازل شده اقرار داريم، از علم آنان سرچشمه گرفته است.
فخر رازي: اگر جمله « وَ الرَّاسِخوُنَ فِي الْعِلْْمِ» به «الله» عطف شده باشد، جملة «يَقوُلوُنَ آمَنَّا بِهِ» يا بايد مبتدا باشد، که اين حالت از فصاحت دور است؛ يا بايد حال از براي «الرَّاسِخوُن» باشد که در اين صورت ترک ظاهر شده است.47
شيخ محمّد عَبْدُه: اين اصطلاحات، نه در عهد صحابه وجود داشته نه در دوره تابعين. ائمّه اربعه نيز به آن اشاره نکردهاند؛ حتّي در سه قرن بعد از هجرت کسي با آن ها آشنايي نداشته است.48
توضيح: منظور از «اين اصطلاحات» در عبارت فوق، اصطلاحاتي است که فخر رازي مطرح کرده است و بر اساس آن ها نَـصّ، ظاهر، مُـؤَوَّل، مشترک و مُجْمَل را تعريف و نسبت راجح و مرجوح هر يک از اين حالات را به ديگري بيان ميکند. وي ضمن تشريح همين اصطلاحات، اِقرار دارد که «ظاهر» مانع از غير نيست.49
فخر رازي: اين که خداي متعال ميفرمايد: «کُلٌّ مِنْ عِنْدِ رَبـِّنَا»، يعني آن ها به آنچه بتفصيل آشنا شدند و به آنچه تأويل آن را نميدانند ايمان آوردند، اگر همه چيز را ميدانستند اين کلام فايدهاي نداشت.50
شيخ محمّد عَبْدُه: إبـن عـبـّاس جميع آيات قرآن را معنا کرده است و إبـن مسعود گفته است که دربارة همة آيات قرآن دانش دارد. علاوه بر اين، خداي متعال علم تعبير خواب را که دشوارتر از علم تأويل کلام خداست، به حضرت يوسف تعليم داد؛ چگونه علم کتابي را که «عَرَبـِيّ مُبِين» است به کسي تعليم نداده است؟!51
فخر رازي: از إبـن عـبـّاس رضي الله عنه روايت شده که: تفسير قرآن بر چهار صورت است: تفسيري که همه آن را ميدانند؛ تفسيري که عرب زبانها با آن آشنايند؛ تفسيري که دانشمندان و عالمان دانش آن را دارند و تفسيري که جز خداي متعال کسي آن را نميداند.52
شيخ محمَّد عَبْدُه: اين که گفته شود خدا کلامي بر پيامبرش نازل فرموده که نه آن بزرگوار معناي آن را ميفهمد و نه جبرئيل، اِفـتـراي بزرگي است! به قول اين افراد، پيامبر اكرم صَـلَّي الله عليه و سلَّم احاديث صفات، قَدَر، معاد و امثال آن را که نزد اين مفسّران از جمله آيات متشابهات است، درحالي بيان ميفرموده که معناي آن را نميدانسته است! درباره کمترين مردم چنين گماني درست نيست؛ چه رسد به پيامبر خدا.
اصولاً مقصود از هر کلامي فهماندن يک سري مطلب است. اگر از بيانِ کلام، قصدِ فهماندن موضوعي در کار نباشد، آن کلام بيهوده و باطل خواهد بود و خداي متعال خود را از فعل باطل و عَبَث منزّه دانسته است. چگونه ميتوان تصوّر کرد که او سخن باطل و عَبَث دارد و پيامي براي مخلوق خود ميفرستد که آن را نفهمند؟53
اين بود عقايد و گفتار دو مفسّر بزرگ اهل سنَّت که با اندکي تأمل ملاحظه ميشود: استدلالهاي شيخ محمّد عَبْدُه محکمتر از استدلال هاي فخر رازي است.
راسِخان در علم، عالِمان به تأويل قرآن: مستندات روايي
تفاسير عامّه دربارة اين که راسِـخان در علم، عالِم به تـأويـل قرآن هستند، رواياتي را نقل کردهاند که براي رعايت اختصار، تنها به ذكر روايات جلال الدّين سيوطي، اديب، مفسّر، قرآن پژوه و دانشمند ناموَر اهل سنّت بسنده ميشود:
- «وَ أَخْرَجَ ابن جَرير عَنِ الرَّبيع: وَ الرّاسِخوُنَ فِي العِلْمِ يَعْلَموُنَ تَأويلَهُ وَ يَقُولُونَ آمَنّا بِهِ».54يعني: إبـن جرير از ربـيـع نقل ميکند که: راسِخان در علم تأويل قرآن را ميدانند و ميگويند به آن ايمان داريم.
- «وَ أَخْرَجَ ابن الأنْبَارِي فِي کتاب الأضداد عن مُجاهد قال: الرَّاسِخُونَ فيِ العِلْمِ يَعْلَموُنَ تَأويلَهُ وَ يَقُولُونَ آمَنَّا بِهِ».55يعني: إبن اَنباري در کتاب اَضداد از مُجاهد نقل ميکند که: راسِخان در علم تأويل قرآن را ميدانند و ميگويند به آن ايمان داريم.
دو روايت فوق، بر اين حقيقت دلالت دارند که راسِخان در علم براي تأويل قرآن صلاحيَّت دارند.
آيا راسِخان در علم، به علوم ويژه خدا هم آگاهي دارند؟
شماري از مفسّران ميگويند: پاره اي از علوم مخصوص خداي متعال است و اين موضوع دليل بر آن است که راسِخان در علم از تأويل همة آيات قرآن آگاهي ندارند.
در پاسخ بايد گفت: آن علمي که جز خدا کسي آن را نميداند، در زمرة تأويلات قرآني هم قرار ندارد، اگر چه در قرآن از آن نام برده شده باشد؛ مانند آيه:« يَسْئَلوُنکَ عَنِ السَّاعَةِ اَيَّانَ مُرسَاهَا قُلْ إنَّمَا عِلْمُهَا عِنْدَ رَبِّي لا ٰيُجَلِّيهَا لِوَقْتِهَا إلاَّ هُـوَ».56 يعني: از تو درباره قيامت ميپرسند كه وقوع آن چه وقت است؟ بگو: علم آن تنها نزد پروردگار من است. جز او هيچ كس آن را به موقع خود آشكار نمي گرداند.
اگر در اين آيه تأمّل شود، روشن مي گردد که اختصاصِ «عِلْمُ السَّاعَة» به خداي متعال جزء معناي آيه است و اگر کسي ادّعا کند که معناي آيه را ميداند، مفهومش اين نيست که از هنگام برپايي قيامت باخبر است. ساير آيات مشابه نيز همين حکم را دارند. با اين توضيحات، قـول مفسّراني که ميگويند: بعضي از علوم ويژه خدا است، هيچگونه ارتباطي با دانستن تفسير يا تأويل آياتي که در آن ها دانستن موضوعي به خدا اختصاص يافته، ندارد.
آن چه هم که اميرمؤمنان علي عليهالسَّلام در خطبه «اَشْباح» فرموده است، مبني بر اين که: راسِخان در علم به ندانستن غيبِ محجوب اقرار دارند و بعضي آن را به اشتباه دليل بر اين امر دانسته اند كه راسخان به تأويل قرآن عالِم نيستند.
راسِـخان در علم از نـظـر مفسّران اهل سنّت
متأسفانه غالب مفسّران عامّه راسِخان در علم را نشناختهاند و هر يک مطابق تصوّرات ذهني خود مشخّصاتي براي آن ها بيان کردهاند. فخر رازي ميگويد: « وَ اعْلَمْ أنَّ الرّاسِخَ فِي الْعِلْمِ هُوَ الَّذِي عَرَفَ ذٰاتَ اللهِ وَ صِفاتِهِ بِالدَّلائِلِ الْيَقينية الْقَطْعيِة وَ عَرَفَ اَنَّ الْقُرآنَ كَلامُ اللهِ تَعَالَي بِالدَّلائِل الْيَقينيّة».57 يعني: بدان که راسِـخ در علم کسي است که ذات و صفات خدا را با دلايل يقيني و قطعي شناخته است و با دلايل يقيني دريافته است که قرآن کلام خداي متعال است.
صاحب تفسير المنار پس از بيان احوال کساني که تأويل را به خاطر فتنهجويي دنبال ميکنند، مينويسد: « وَ الرّاسِخُونَ فيِ العِلْمِ لَيْسُوا کَذَلِکَ فَإنَّهُم أهْلُ الْيَقينِ الثَّابِتِ الَّذِي لازِلْزَالَ فِيهِ وَ لاَ اضْطِرابَ فَهؤلاء يُفيضُ اللهُ تَعَالَي عَلَيْهِم فَهُمُ الْمُتَشَابِهِ بِمَا يَتَّفِقُ مَعَ الْـحُـکْـمِ».58 يعني: راسِخان در علم مانند آن ها ( يعني کسانيکه به خاطر فتنهجويي آيات متشابه را دنبال ميکنند) نيستند؛ زيرا آنان اهل يقين ثابتي هستند که هيچ لغزش و اضطرابي در آن نيست. خداي متعال فهم آيات متشابه را چنان به آنان مرحمت فرموده که با آيات محکم همخواني داشته باشد.
مفسّران اهل سنّت مصداق راسِخان در علم را به صراحت معرّفي نکردهاند؛ لکن از آن جا که غالباً تأويل را به معناي تفسير گرفتهاند و از طرفي نيز به تفسير کلّيه آيات قرآن پرداختهاند، ميتوان گفت که تلويحاً خود را جزو راسِخان در علم ميدانند. حتّي صاحب تفسير المنار که صراحتاً اعلام داشته است: هرکس تأويل را به معناي تفسير بگيرد، قطعاً خطا کرده است؛59در عبارت فوق فهم آيات متشابه را به راسِخان در علم نسبت ميدهد؛ يعني به جاي تأويل آيات متشابه، فهم آيات را مطرح کرده است.
فخر رازي نيز که علم تفسير آيات متشابه را ويژه خدا ميداند، خودش آيات متشابه را تفسير کرده و نظر ساير مفسّران را درباره آيات متشابه تأييد كرده است.
وي همچنين از مفسّران قرآن به عنوان «راسِخان در علم» ياد كرده است. متن نوشتار وي در اين باره چنين است: « فَقَوْلُهُ: ثُمَّ اسْتَوَي عَلَي الْعَرْشِ........»60 «....... وَجَـبَ أنْ يَكوُنَ اَُيضاً دَليلاً عَلَي کَمَالِ الْقُدرَة وَ الْـعِـلْـمِ».61 يعني: بايد بگوييم که اين جمله نيز دليل است بر کمال قدرت و علم خداي متعال.
فخر رازي پس از تفسير اين آيه مينويسد: « وَ عِنْدَ هذَا حَصَلَ لِلعُلَماء الرَّاسِخينَ مَذْهَبانِ: اَلأوَّلَ اَنْ نَقْطَعَ بِکَوْنِهِ تَعَالَي مُتَعَالِياً عَنِ الْمَکَانِ و لا نَخوُضُ فِي تَأوِيلِ الآيَة عَلَي التَّفصيل بَلْ نُفَوِّضُ عِلْمَهَا إلَي الله و هُوَ الَّذِي قَرَّرنـَاهُ فِـي تـفـسيـر قَـوْلِـهِ : وَ مَا يَعْلَمُ تَأويلَهُ إلاَّ الله وَ الرّاسِخُونَ فِي الْعِلْمِ يَقوُلوُن آمَنَّا بِهِ؛ وَ هَذَا الْمَذْهَب هُوَ الَّذِي نَخْتَارُهُ وَ نَقوُل بِهِ وَ نَعْتَمِدُ عَلََيْه. و القول الثَّاني أنْ نَخوُضَ فِي تَأويلِهِ عَلَي التَّفْصيلِ وَ فِيهِ قَوْلانِ مُلَخَّصَانِ: الأوَّلُ مَا ذَکَرَه الـقـفـالُ رَحمة الله عليه فَقَالَ: العَرشُ فِي کَلامِهِمْ هُوَ السَّريرُ الَّذِي يجلس عليه الْمُلوک ثُمَّ جُعِلَ العَرْشُ کِنَايَةً عَن نَفْسِ الْمُلْکِ... هَذَا مَا قَالَهُ القفالُ وَ اَقوُلُ: إنَّ الَّذِي قَالَهُ حَقٌّ وَ صِدْقٌ وَ صَـوَابٌ».62يعني: براي تفسير اين آيه، از سوي علماي راسخين دو روش به وجود آمده است: نخست اين که ميگويند ما يقين داريم خداي متعال بالاتر از اين است که براي او مکاني تصوّر شود؛ بنابراين ما هم مفصّلاً در تأويل آيه وارد نميشويم و علم آن را به خدا وا مي گذاريم. اين همان است که ما در تفسير آيه: وَ مَايَعلَمُ تَأويلَهُ إلاَّ الله وَ الرَّاسِخُونَ فِي الْعِلْمِ يَقوُلوُنَ آمَنَّا بِهِ؛ بيان کرديم و اين روشي است که آن را اختيار کرديم و طبق آن سخن ميگوييم و به آن اعتماد داريم. قول دوّم اين است که مفصّلاً در تأويل آيه وارد شويم. در اين حالت، دو قول خلاصه وجود دارد: نخست آن چيزي است که قـفـال (خداي رحمتش كناد) ذکر کرده و گفته است: «عَـرْش» در زبان عربي تـخـتـي است که پادشاهان بر آن مينشينند؛ به همين جهت «عَـرْش» براي «مُـلْـک» کنايه شده است... اين همان چيزي است که قـفـال گفته و من ميگويم آن چه قـفـال گفته حق است و راست است و درست.
از گفتار فوق دو نتيجه بهدست ميآيد:
اوّل: آنجا که فخر رازي ميگويد: «عِندَ هذا حَصَل للعلماء الرّاسخين مَذهبان» مفسّران را راسِخان در علم معرّفي کرده است.
دوّم: در گفتار فخر رازي به وضوح ديده ميشود که دربارة آيات متشابه اظهارنظر کرده؛ يعني خودش را راسِخ در علم ميداند و بر خلاف رأي سابق خود که گفته بود تأويل آيات را کسي جز خدا نميداند، رأي قـفـال را تأويل آيه ميداند و آن را تصديق ميکند.
راسِخان در علم، همان اهل ذكرند
پس از آن که ثابت شد خدا و راسِخان در علم، عالِم به تأويل قرآن هستند، لازم است اين بزرگواران شناخته شوند؛ به همين جهت خداي متعال و پيامبر اكرم، آنان را از طريق كتاب و سنّت معرفي کردهاند تا مسلمانان علاوه بر تأويل و تفسير قرآن، ساير سؤالات خود را نيز از آنان بپرسند. قرآن كريم در آيه: «... فَاسْئَلوُا أهْلَ الذّکْرِ إنْ کُنْتُمْ لاَ تَـعْلَموُنَ».63راسخان در علم را معرّفي كرده است و مطابق روايات معتبر، منظور از «اهل ذكر» اهل بيت عصمت و طهارتاند.
با اين حال، متأسّفانه برخي از مفسّران «اهل ذکر» را به يهود و نصارا تفسير کردهاند. گفتار فخر رازي در تعيين مصداق براي «اهل ذکر» بدين عبارت است: « اين که اهل ذکر چه کساني هستند، وجوه مختلفي براي آن بيان شده است:
يكم: إبـن عَـبَّاس (رَضِـيَ الله عَنْهُمَا) گفته است منظور از «اهل ذکر»، اهل تورات است؛ «الذِّکْر»، همان تورات است و دليلش اين قول خداي متعال که فرموده است: « وَ لَـقَـدْ کَـتَـبْـنَا فِي الـزَّبـوُرِ مِـنْ بَـعْـدِ الـذِّکْـرِ».
دوّم: زَجّـاج گفته است: از «اهل ذكر» بپرسيد، يعني: از اهل کتاب بپرسيد. آناني که از معاني و مفاهيم کُتُب آسماني اطّلاع دارند؛ زيرا ميدانند که جملگي پيامبران بَشَر بودهاند.
سوّم، منظور از «اهل ذکر»، کساني هستند که از اخبار گذشته اطّلاع دارند؛ زيرا کسي که به چيزي علم دارد، آن را براي ديگران ذکر ميکند. من (= فخر رازي) ميگويم: شُبههاي که وجود دارد و کفّار و مشركان آن را دستاويز خود قرار داده بودند، اين بود که ميگفتند: خدا بالاتر و بزرگوارتر از اين است که پيامبرش يکي از افراد بشر باشد. ضمناً مشرکان بر اين باور بودند که يهود و نصارا داراي علم و کتاب آسماني هستند؛ از اين رو، خداي متعال به آنان امر فرمود براي رفع اين شُبهه، به آنان مراجعه کنند تا سستي و نادرستي آن روشن شود؛ زيرا يهود و نصارا ناگزير بودند که اين شُبهه را برطرف کنند.
|