|
تحقيقي در تصوّف
)بخش هفتم(
رؤوس مطالب
- جمالپرستي صوفيان
- صوفـيّـه و ابليس
- گردابِ « المجاز قنطرة الحـقـيـقـة»
درآمد
نگارنده در شماره پيشين به بررسي مفهوم «عشق» از منظر صوفيّه و مقايسه آن با نحوه كاربرد اين مفهوم در آيات، روايات و لسان امامان معصوم عليهمالسَّلام پرداخت. در اين قسمت ابتدا مفهوم جمالپرستيِ صوفيان بررسي ميشود؛ آنگاه حقيقت ابليس و شيطان از نظرگاه صوفيّه تبيين ميگردد. نكتهاي بسيار قابل تأمّل كه در ادامه توضيح داده ميشود، اين است كه به نظر ميرسد برخي از فُـحـول عرفان و فلسفه كه به ظاهر از تصوّف بيزاري جستهاند، به سبب اثرپذيري از كلمات صوفيان و مراوده با آنان، به گرداب «المجاز قنطرة الحقيقة» فرو افتادهاند. واكاوي اين حقيقت و تبيين آن، موضوع فرجامين بحث اين نوشتار است.
جمال پرستی صوفیان
در اثر اين اعتقاد، انحرافات عميقي از قبيل صلح كل، اتحاد مذاهب و... در اين فرقه به وجود آمده است؛ يكي از آنها ابراز عشق به اَمْردان و حسان الوجوه(=زيبارويان) و اهميت دادن به زيباييهاي صوري بود كه آن را پلي براي رسيدن به عشق حقيقي ميدانستند و شعار «المجاز قنطرة الحقيقة» سر دادند.
اين موضوع آنقدر در ميان اين فرقه رايج شد كه بزرگان آنها آشكارا در جواز و حتّي مَدح آن سخن رانده و قلمها فرسودهاند. عبدالرّحمن جامي مينويسد: «كامل آن كسي بود كه جمال مطلق حقّ – سبحانه- در مظاهر كوني حسّي مشاهده كند به بصر، همچنان كه مشاهده ميكند در مظاهر روحاني به بصيرت». ( يشاهدون بالبصيرة الجمال المطلق المعنوي بما يعاينون بالبصر الحسن المقيد الصوري). جمال با كمال حقّ- سبحانه- دو اعتبار دارد: يكي اطلاق كه آن حقيقت جمال ذاتي است من حيث هي هي و عارف اين جمال مطلق را در فناي في الله - سبحانه- مشاهده توان كرد و يكي ديگر مقيّد و آن از حكم تنزّل حاصل آيد در مظاهر حسّيّه يا روحانيّه. پس عارف اگر حسن بيند چنين بيند و جمال را جمال حق داند متنزّل شده به مراتب كونيّه و غير عارف را كه چنين نظر نباشد، بايد كه به خوبان ننگرد تا به هاويه حيرت در نماند!». و اين مطلب را چنين توجيه ميكند: «حُسن ظنّ بلكه صدق اعتقاد نسبت به جماعتي از اَكابر چون شيخ احمد غزالي و شيخ اوحدالدّين كرماني و شيخ فخرالدّين عراقي (قَدَّس الله تَعالي اَسرارَهم) كه به مطالعه جمال مظاهر صوري حسي اشتغال مينمودهاند، آن است كه ايشان در آنجا مشاهده جمال مطلق حق – سبحانه – ميكردهاند».
جامي در مورد شيخ اوحدالدّين كرماني كه از بزرگان صوفیّه است، مينويسد: وي در شهود حقيقت، توسّل به مظاهر صوري ميكرده و جمال مطلق را در صور مقيدات مشاهده مينموده است». و نيز ميگويد: «چون وي در سماع گرم شدي، پيراهن اَمْردان چاك كردي و سينه به سينه ايشان باز نهادي. چون به بغداد رسيد، خليفه پسري صاحب جمال داشت. چون آن پسر اين سخن بشنيد، گفت: او مبتدع است و كافر، اگر از اين گونه حركتي كند وي را بكشم. چون سماع گرم شد، شيخ به كرامت دريافت، گفت:
سهل است مرا بر سر خنجر بودن در پـايِ مرادِ دوست بي سر بودن
تـو آمدهاي كـه كـافري را بكشي غازي چو تويي، رواست كافر بودن
و در مورد فخرالدّين عراقي صاحب كتاب معروف اللّمعات ميگويد: «روزي جمعي قلندران به همدان رسيدند و با ايشان پسري صاحب جمال و بر وي مشرب عشق غالب. چون آن پسر را ديد، گرفتار [وي] شد. مادام كه در همدان بودند، با ايشان بود. چون از همدان سفر كردند و چند روز بر آمد، بيطاقت شد در عقب ايشان برفت. چون به ايشان رسيد، به رنگ ايشان برآمد و همراه ايشان به هندوستان افتاد».
و ميگويد: «معينالدّين پروانه از امراي روم روزي به خدمت شيخ آمد و مبلغي زر همراه آورد و به نيازمندي تمام گفت كه: شيخ ما را هيچ كاري نميفرمايد و التفاتي نمينمايد؟ شيخ بخنديد و گفت: اي امير! ما را به زر نتوان فريفتن، بفرست و حَسَن قوّال را به ما رسان! و اين حسن قوّال در جمال دلپذير بود و در حسن صوت بينظير و جمعي گرفتار وي بودند. چون امير تعلّق خاطر شيخ را به وي دريافت، فيالحال كسي به طلب وي فرستاد. بعد از غوغاي عاشقان و دفع مزاحمت ايشان، وي را آوردند. شيخ پيش رفت بر وي سلام گفت و كنار گرفت. آنگاه شربت خواست و وي را با ياران وي به دست خود شربت داد و از آنجا به خانقاه شيخ رفتند و صحبتها داشتند و سماعها كردند».
و ميگويد: «روزي در بازار كفشگران ميگذشت، نظرش بر كفشگر پسري افتاد؛ شيفته وي شد. پيش رفت و سلام كرد و از كفشگر سؤال كرد كه: اين پسر كيست؟ گفت پسر من است. شيخ به لبهاي پسر اشارت كرد و گفت كه: ظلم نباشد كه اين چنين لب و دنداني با چرم خر مصاحب باشد؟ كفشگر گفت: ما مردم فقيريم و حرفه ما اين است. اگر چرم خر به دندان نگيرد نان نيابد كه به دندان گيرد. سؤال كرد كه: هر روز چه مقدار كار كند؟ گفت هر روز چهار دِرَم. شيخ فرمود كه: هر روز هشت درم بدهم، گو ديگر اين كار مكن!
شيخ هر روز برفتي و با اصحاب بر در دكّان كفشگر بنشستي و فارغالبال در روي او نظر كردي و اشعار خواندي و گريستي». و ميگويد: «بعد از آن شيخ را از مصر عزيمت شام شد. سلطان مصر به ملك الامراء مصر نوشت كه با جمله علما و مشايخ و اَكابر استقبال كنند. چون استقبال كردند، ملك الامرا را پسري بود بس با جمال ؛ چون شيخ را نظر بر وي افتاد، بياختيار سر در قدم وي نهاد».
چنین است که صوفیّه برای ارتکاب تخلّف از حدود الاهی بین خود و دیگران خط قرمزی کشیده و عامِلان به خلاف شرع را به دو دسته تقسیم میكنند:
يكم: عموم مردم ؛ که عمل حرام و مخالف شریعت برای آنها و حتّی مبتدیان از صوفیّه حرام است.
دوّم: همان اَکابر و مشایخ صوفیّهاند و از آنجا که آنها در هر چیزی جنبه اِلاهی آن را میبینند! پس بر آنها حَرَجی نیست، بلکه با همین عمل که مردم دیگر در اثر ارتکاب آن به هاویـه حیرت در میمانند و به گمراهی کشیده میشوند، آنها به خدا رسیده و سعادتمند میشوند!
صوفیه و ابلیس
يكي از انحرافات ناشي از اين عشقورزيِ صوفيانه، اِبراز محبت به همه كس و همه چيز اين عالَم از جمله شيطان است!
جمعی از بزرگان تصوّف برای ابلیس، مقام والا و برجستهای قائل شده و از وی به عنوان پاكبازترین عاشق كه سجده بر غير معشوق را روا ندانست، پاسبان درگاه حضرت حق، سرور مهجوران، یگانه وجود، شحنة مملكت ملكوت كه صد و بیست و چهار هزار نبی زخم او خوردهاند، اسیر مشیت ابتلا و بزرگ موحّد در توحید تنزیه، مجروح فراق، مظهر غیرت و عاشقی صادق كه محك محبّت را پذیرفت و محظوریّت بین طلب و اراده را به جان خرید، یاد كردهاند.
حسن بصری گوید: «لَوْ أظهَرَ نوُرَهُ لِلْخَلْقِ لَعَبِدَ إلَهاً». يعني: اگر ابلیس نور خود را به خلق ظاهر كند، به خدایی پرستیده میشود. منصور حَلاّج نيز گوید: «در آسمان عابد و يكتاپرستی چون ابلیس وجود ندارد».
سنایی غزنوی گوید: « ابلیس میدانست كه باید با امر الاهی مخالفت كند؛ زیرا در لوح چنین خوانده بود و از قبل با خدای یكتا چنین قرار گذاشته بود».0
« نقل است كه نوري با يكي نشسته بود و هر دو زار ميگريستند؛ چون آن كس برفت، نوري رو به ياران كرد و گفت: دانستيد آن شخص كه بود؟! گفتند: نه، گفت: ابليس بود؛ حكايت خدمات خود ميكرد و افسانه روزگار خود ميگفت و از درد فراق ميناليد و چنانكه ديديد ميگريست و من نيز ميگريستم».11
شیخ احمد غزالی، ابلیس را «سیّدالموحّدین»(= سرور يكتاپرستان) مینامیده و در مورد او میگفته است: «مَنْ لَم یَتَعَلَّمِ التَّوْحیدَ مِنْ إبلیس فهُوَ زِنْدیق». یعنی: کسی که علم توحید را از شیطان نیاموخت، زندیق و ملحد است.2 مولوی نيز سجده نکردن شیطان را بر آدم، از روي عشق بسيارش به خدا دانسته، در اين باره سروده است:
ترک سجده از حسد گیرم که بود آن حسد از عشق خیزد نِي جحود
هر حسد از دوستی خیزد یقین کِی شود با دوست غیری همنشین13
و ابوالعباس قصّاب که عطّار او را «مقبول الله»، «کامل معرفت» و «عامل مملکت» مینامد، میگوید: «ابلیس کشته خداوند است، جوانمردی نبود کشته خداوند خویش را سنگ انداختن! اگر در قیامت حساب در دست من کند بیند که چه کنم: همه را در پیش کنم و ابلیس را مقام ساز.».14
و منصور حَلاّج گفت: «ما صحَّت الفتوة الا لأحمد و إبلیس».يعني: جوانمردی دو کس را مسلَّم بُوَد: احمد[=حضرت محمّد صلي الله عليه و آله و سلَّم] و ابلیس را. جوانمرد و مرد رسیده، این دو آمدند؛ دیگران خود جز اطفال راه نیامدند!!
و عینالقُضات گوید: «آن عاشق دیوانه که تو او را ابلیس خوانی در دنیا، خود ندانی که در عالم الاهی او را به چه نام خوانند!».15
امثال اين موارد در شرح حال مشايخ صوفيه داستانهاي فراواني ديده ميشود كه ميتوان آن را نمونه كوچكي از ناگفتنيهاي بزرگ آنها دانست!
گرداب «المجاز قنطرة الحقیقة»
هنگامی که به بحث پیرامون عشق صوفیانه میپردازیم، ناگزیر به تأمل در سخنان بعضی از فُحول حکمت و عرفان که گاه به ظاهر از تصوف بیزاری جسته اند، سوق داده میشویم، اما به نظر میرسد آن ها نیز در اثر تأثیرپذیری از سخنان صوفیه و مراوده با آن ها به گرداب «المجاز قنطرة الحقیقة» دچار آمده و کما بیش در این پرتگاه لغزیدهاند، که اشارهای به آن در این مبحث خالی از لطف نمیباشد.
برای اشاره به این موضوع، قسمتی از نقد یکی از دانشمندان معاصر تحت عنوان «بحثی درباره عشق» را به طور خلاصه در اینجا میآوریم:16
همان گونه كه از بيان اميرمؤمنان علي عليهالسّلام بر ميآيد، خاصيّت عشق، سلب بينايي و شنوايي و در نتيجه بيماردلي است.17 در نتيجه عشق، انسان از ديدن و شنيدن حقيقت محروم ميگردد.
امّا در مزاق عرفان اصطلاحي و نيز بر مبناي مشي فلسفي در آن چه حكمت متعاليه خوانده ميشود، براي عشق، معنايي لطيف و روحاني در نظر گرفتهاند و حساب آن را از شهوت حيواني جدا كردهاند. ملاّصدراي شيرازي در كتاب أسفار اربعه بحث مفصّلي به اين موضوع اختصاص داده است. او، فصل نوزدهم از موقف هشتم سفر سوّم را بدين عنوان آورده است: « في ذكر عشق الظّرفاء والفتيان للأَوجُه الحِسان». یعنی: «در ذكر عشق ظريفان و جوانان به چهرههاي زيبا».
ذيل اين عنوان، بحث در باب عشق چنين آغاز شده كه ميان حكيمان درباره اين عشق و ماهيّت خوب يا بد آن اختلافي است. برخي آن را از رذائل دانسته و زشتيهايش را برشمردهاند. در مقابل، برخي ديگر آن را فضيلتي نفساني انگاشته و به مدحش پرداختهاند. صاحب اسفار در مقام بيان نظر خويش چنين ميگويد:
«آنچه كه نگرش دقيق و روش نيكو و ملاحظه امور- از نظر اسباب كلّي و مبادي بلند مرتبه و غايات حكمت آميز آنها- برآن دلالت دارد، اين است كه اين عشق- يعني لذّت بردن شديد از نيكويي چهره زيبا و محبّت مفرط به كسي كه در او شمائل لطيف و تناسب اعضا و زيبايي تركيب يافت ميشود- به سان وجود امور طبيعي، بدون تكلّف و تصنَّعي در جانهاي اكثر امّتها موجود است. پس بدون شك، از جمله اموري است كه خداوند قرار داده است و برآن، مصلحتها و حكمتها مترتّب ميگردد. به ناچار بايد نيكو و ستوده شمرده شود؛ به ويژه اگر باز آغازي با فضيلت براي رسيدن به انجامي با شرافت پديد آمده باشد».18
چنان كه در سطور فوق خوانديد، بر ستوده بودنِ عشق استدلال گشته؛ بدين سان كه عشق، امري طبيعي است كه خدا آن را در نفوس بيشتر امّتها آن را نهاده است. لذا حكمتها و مصلحتهايي بر آن مترتّب ميگردد؛ خصوصاً وقتي كه مبدأ و سرآغازي با فضيلت و غايت و سرانجامي با شرافت داشته باشد. ملاّصدرا در تبيين آن مبادي فاضله عشق چنين نوشته است: «امّا در مورد مبادي؛ چون ما بيشتر جانهاي امّتهايي را كه آموزش علوم و صنايع لطيف و آداب و رياضيات بدانها اختصاص دارد- مانند اهل فارس و عراق و شام و روم و هر قومي كه علوم دقيق و صنايع لطيف و آداب نيكو در آنها هست- غير خالي از اين عشق لطيف مييابيم كه سرچشمه آن نيكوشمردن شَمائل محبوب است و هيچكس را كه قلبي لطيف و طبعي دقيق و ذهني با صفا و روحي مهربان دارد، خالي از اين محبّت در اوقات عمرش نمييابيم؛ ولي عموم جانهاي خشن و دلهاي سخت و طبايع خشك- از كُردها و اعراب و تُرك و زَنگي- را خالي از اين نوع محبّت مييابيم. اكثر ايشان، فقط بر محبّت مردان به زنان و زنان به مردان بسنده كردهاند؛ به سبب طلب كردن نكاح و جفتيابي همانگونه كه در نهاد ديگر حيوانات، حبّ ازدواج و جفتگيري نهاده شده است كه هدف آن در طبيعت، باقيگذاردن نسل است».19
در اين جا تفاوت ميان دو نوع محبّت مذكور و ملاك فرق نهادن ميان آن دو را بيش از اين توضيح نداده است. محبّت نوع اوّل را، مخصوص سرشتهاي لطيف و منشأ آن را نيكوشمردن شمائل محبوب ميداند. محبّت نوع دوّم را نيز، همان محبّتي ميداند كه انگيزه نكاح ميگردد و ميان حيوانات و طبعهاي خشن از انسانها مشترك است.
امّا خواننده زيرك، از ادامه بيانات صدرالمتألّهين- در بيان غايات اين عشق مستحسن- در مييابد كه فرق چنداني ميان استحسان شمائل معشوق و شهوت انساني مشترك با حيوان نيست. به سطور زير توجّه كنيد:
«و امّا غايت در اين عشق موجود در ظريفان و صاحبان لطافت طبع، آثاري است كه بر آن مترتّب ميشود. مانند تأديب نوجوانان و تربيت كودكان و پاك نمودن آن ها و آموزش علوم جزئي به آنان، مانند نحو، لغت، بيان، هندسه و غير آن...وقتي كودكان از تربيت پدران و مادران بي نياز ميشوند، از آن پس به آموزش استادان و آموزگاران و حسن توجّه و عنايت آنان بديشان، با نگاه مهرباني و عطوفت نياز پيدا ميكنند. بدين سبب، عنايت الهي در جانهاي مردان بالغ، ميلي به كودكان و محبّت و عشقورزيدني به نوجوانان خوبـرو قرار داده است؛ تا انگيزهاي براي آنان در تأديب و تهذيب ايشان و تكميل نفوس ناقص و رساندنشان به مقصود از خلقت باشد. و اگر چنين نبود، خداوند اين رغبت و محبّت را در بيشتر ظريفان و عالمان، عبث و بيهوده آفريده بود. پس به ناچار در وجود اين عشق نفساني در نفسهاي لطيف و قلبهاي رقيق غير قَسِيّ و سخت، بايد فايدهاي حكيمانه و غايتي صحيح باشد».20
«و نحن نشاهد ترتّب هذه الغايات الّتي ذكرناها؛ فلا محالة يكون وجود هذا العشق في الإنسان معدوداً من جملة الفضائل و المحسّنات، لا من جملة الرّذائل و السّيّئات».21يعني: ما مترتّب شدن اين غايتهايي را كه ذكر كرديم، ميبينيم. پس بدون شك، وجود اين عشق در انسان، از جمله فضائل و نيكيها شمرده ميشود، نه از رذائل و زشتيها.
در بررسي و نقد اين مطالب، به چند نكته بايد توجّه داشت:
1- اگر حقيقتي بدون تكلف و تصنّع در اكثر نفوس مردمان يافت شود، نميتوان آن را مطلقاً نيكو شمرد. بسياري از امور طبيعي نكوهيده- مانند حسد و كينه و برتريخواهي- در طبيعت نوع انسانها وجود دارد؛ امّا نميتوان گفت كه اين امور، به خودي خود، مطلوب خالق حكيم بودهاند. چه بسا حكمت ايجاد چنين طبايعي، آن بوده كه خداي متعال، بشر را در بستر امتحان قرار دهد. چنانكه در حديث گوياي اميرمؤمنان علي عليهالسّلام در توصيف نفس میخوانیم كه آدمي بر«سوء ادب» سرشته شده است و بنابر طبيعت خويش، ميل به حركت در ميدان مخالفت دارد.(النّفْسُ مَجْبُولَةٌ عَلي سُوءِ الأَدَبِ...وَ النَّفْسُ تَجْري بِطَبْعِها في مَيْدانِ الْمُخالَفَةِ) در مقابل اين تمايل به بديها، بنده از جانب خدا به همراهي با آداب دعوت شده است (وَ الْعبْدُ مَأْمُورٌ بِمُلازَمَةِ الأَدَبِ) تا با مجاهده، عنان خواهشهاي نفساني را به كف گيرد و نفس خود را از تباهي باز دارد. بر اين اساس، نميتوان گفت كه هر خصلتي كه در طبيعت انسان وجود دارد، نيكو و پسنديده است.
ملّاصدرا، در ردّ سخن كساني كه عشق را از كارهاي اهل باطل ميدانند، ميگويد: « الّذين ذهبوا إلي أنّ هذا العشق من فعل الْبَطّالين...لم يعلموا أنّ الله(تعالي) لا يخلُقُ شيئاً في جِبِلَّةِ النّفوس إلّا لحكمة و غاية عظيمة.»22 يعني: «آنان كه براين باورند كه اين عشق از كارهاي اهل باطل است ..... .ندانستند كه خداي متعال چيزي را در سرشت جانها نميآفريند، مگر براي حكمتي جليل و غايتي عظيم».
ما ميگوييم: درست است كه هر آنچه خدا آفريده از روي حكمتي گرانقدر و غايتي گرانسنگ است، امّا حكمت و غايت آن را بايد از خود خدا طلبيد و در رضاي او جست. به فرض اين كه خدا در نهاد بشر، محبّت شديدي نهاده باشد، نميتوان مطلوبيّت اِعمال اين محبّت و اِفراطي در آن را نتيجه گرفت. بل كه همان آفريدگارِ محبّت آفرين، عقل را هم آفريده است و شرع را نيز به تأييد عقل فرستاده است. بشر در مقام استنباط غايت مطلوب آفريدگار خويش، بايد در كنار توجّه به داراييها و نهادههاي بشري، درپي درك رضا و سخط الاهي نيز باشد.
چنان كه گفتيم، نماينده رضا و سَخَط الاهي، حجّت الاهي است، يعني عقل و شرع كه چيز ديگري جز آنها حجّيّت ندارد. اين دو حجّت، آدمي را از آزادي بي قيد و شرط خارج ميسازد و پايبندي او را در چارچوبي خاص فراهم ميآورد. البتّه ما، در اينجا عشق (به معناي محبّت شديد) را به طور مطلق مذمّت نميكنيم؛ امّا ميخواهيم بگوييم كه از آميختگي سرشت بشر با عشق- چنانكه ملّاصدرا ادّعا كرده- نميتوان مقدّس بودن آن را استنباط كرد و چنين نتيجه گرفت كه عشق في نفسه مطلوبيّت خدايي دارد و بنابر اين در هيچجا نبايد محدود و مقيّد يا مطرود و محكوم گردد.
خداي متعال، براي اِعمال اين محبّت و رغبت نيز، اصول و مرزهايي ترسيم كرده، همچنان كه نسبت به اِفراط در اعمال شهوت- حتّي از نوع حلال- بيم داده است. بنابر اين، به صِرف طبيعي بودنِ رغبت و محبّت در نهاد بشر، نميتوان به نتايج مورد نظر ملاّصدرا رسيد.
2- با اندكي تأمّل در مثالهايي- مانند محبّت به غِلْمان و صِبْيان- كه ملاّصدرا در تبيين غايات عشق آورده، اين پرسش همراه با تعجّب پديد ميآيد كه فرق ميان رغبت و محبّت به خوبرويان(= حسان الوجوه) با شهوت چيست؟ هر فرد منصفي با مراجعه به وجدان خويش در مييابد كه آن محبّت افراطي كه ملاّصدرا از آن به تعشّق تعبير كرده، در بسياري اوقات، همراه با لذّت بردن و خوشآمدن از چهره زيباي آن محبوب خواهد بود. اگر اين «اِلتذاذ» را نتوان مصداق «شهوت» دانست، پس چه حالتي را بايد «شهوت» نام نهاد؟!! چه فرقي است ميان اين «اِلتذاذ» (كه او آن را عشق لطيف نام نهاده و منشأ آن را استحسان شمائل محبوب دانسته است!) با محبّتي كه مردان به زنان ميورزند و انگيزه نكاح ميگردد و بقاي نسل را تضمين ميكند؟ و با چه ملاكي، اين محبّت را محبّت انحصاري رايج در ميان مردمان با طبع خشك و خوي خشن ميداند؟! جاي بسي شگفتي بيشتر كه خدا براي اِلتذاذ از چهره زيباي غلامان حرمت قائل شده، در حالي كه نكاح را از سنن رسول خويش معرّفي كرده است!!
به باور ما، ماهيّت لذّت بردن از چهره نوجوانانِ نابالغ خوبرو با لذّت بردن مردان از روي زيباي زنان تفاوت ندارد. همچنين ملاكي نميتوان يافت كه اوّلي را مصداق عشق لطيف و روحاني و دوّمي را عشق حيواني يا شهواني برشمرد.
تأكيد ميكنيم بر اين كه بسياري از بزرگان عرفان صوفيانه كه در اين وادي قلم و قدم زدهاند و سخن از عشق عفيف راندهاند، در توصيه به عشق، مصاديقي را برشمردهاند كه شائبه شهواني در آن بسيار محتمل – و بلكه قطعي- است. از سيره برخي از آنان برميآيد كه اين شائبه در بسياري اوقات، در صحنه عمل نيز پديدار گشته است. حتّي اگر ما تقسيم عشق به شهواني و غير شهواني را هم بپذيريم، مواردي كه آنان برشمردهاند، معمولاً سرانجامي جز گرفتاري در دام شهوت نداشته؛ همان شهوت حرامي كه اكيداً از جانب شرع مقدّس اسلام نهي شده است. عبارت زير را بخوانيد و در مورد آن قضاوت كنيد:
«ولأجل ذلك، هذا العشق النّفساني للشّخص الإنساني إذا لم يكن مَبْدأه إفراط الشَّهْوَةِ الْحَيْوانِيّةِ- بل استحسان شمائل المعشوق، وَجُودَةَ تركيبه و اعتدالَ مِزاجِهِ و حسن أخلاقه و تناسب حركاته و أفعاله و غُهجه و دلاله- معدودٌ من جملة الفضائل». يعني: و بدين خاطر اين عشق نفساني براي شخص انسان، وقتي كه سر آغازش افراط شهوت حيواني نباشد – بلكه نيكو شمردن شمايل معشوق و نيكويي تركيب و موزون بودن مزاج و حسن اخلاق و تناسب حركات و افعال و ناز و كرشمه او باشد – ازجمله فضيلتها به شمار ميآيد.
گيريم كه استحسان اخلاق نيكوي معشوق، از باب ميل به امري روحاني و معنوي باشد، امّا آيا تناسب حركات و افعال- و از آن بالاتر«غنج» و«دلال» يعني ناز و كرشمه معشوق- را هم ميتوان سرچشمه عشق لطيف و روحاني دانست؟ اين عشق، از نيكو شمردن شمائل معشوق و تركيب خوش و ناز و كرشمه او سرچشمه ميگيرد؛ در عين حال، قرار است كه مبدأ آن افراط شهوت حيواني نباشد! شگفتا كه در وصف آن ميخوانيم:
«هُوَ یرتقُ الْقَلب و یذکَّی الذّهن و یُنَبّه النَّفس علی إدْراکِ الأمورِ الشَّریفة و لأجل ذلک، أمَرَ المَشایخُ مُریدیهِم فِی الابتداءِ بِالعِشقِ و قیل: الْعِشقُ العَفیفُ أوْفَی سَبَبٍ فِی تَلطیفِ النَّفسِ وَ تَنویرِ الْقَلْبِ». يعني: آن(عشق) قلب را نرم ميكند، ذهن را بر ميفروزد، جان را بر ادراك امور شريف بيدار ميسازد و بدين خاطر است كه مشايخ مريدانشان را در آغاز، به عشق امر ميكردند. و گفته شده است كه: عشقِ عفيف، وافيترين سبب در لطيف كردن و نوراني ساختن قلب است.
ما ميگوييم: حتّي اگر عشق داراي خاصيّت ترقيق قلب باشد، آيا نرم گشتن دل از هر راهي معقول و مشروع است؟ بيترديد پاسخ منفي است. علاوه بر اين، ادّعاي تلطيف نفس و تنوير قلب با عشق را با كلام مولايمان اميرمؤمنان علي عليهالسّلام بسنجيد؛ راه راست را خود برگزينيد:
«مَنْ عَشِقَ شَيْئاً اَعْشي بَصَرَهُ وَاَمْرَضَ قلْبَهُ، فَهُوَ يَنْظُرُ بِعَيْنٍ غَيْرِ صَحيحَةٍ وَيَسْمَعُ بِاُذُنٍ غَيْرِ سَميعَةٍ، قَدْ خَرَقَتِ الشَّهَواتُ عَقْلَهُ وَأماتَتِ الدُّنْيا قَلْبَهُ.»23 يعني: هركس عاشق چيزي شود، ديدهاش را كور و دلش را بيمار سازد. پس با چشمي نابينا بنگرد و با گوش ناشنوا بشنود، شهوات عقلش را دريده و دنيا قلبش را ميرانده است.
عشقي كه عارفان و متصوّفه آن را عشق عفيف معرّفي ميكنند و مصاديق آن ذكر شد، همان حقيقتي است كه ديده را نابينا ميسازد. ميپرسيم: ديده نابينا را با «ادراك امور شريف» چه كار؟! عشق، قلب را بيمار ميكند نه منوّر. و قلب بيمار را توان ديدن و شنيدن نيست. آن چه قلب را منوّر ميسازد و رقّت مطلوب را در آن جايگزين قساوت ميكند، عقل است، نه عشق شهوت آلودي كه عقل را پاره ميسازد.
بنابراين، در پس تعابير زيركانهاي مانند آن چه نقل شد، نميتوان توصيههاي بزرگان عرفان صوفيانه را به مريدان خود توجيه كرد و نداي«المجاز قنطرة الحقيقة» سر داد. بسا كساني كه با همان نگاه شهوتآلود كه - به گفته آقايان- مقدّمه «استحسان شمائل محبوب» ميشود، هدف تير مسموم شيطان قرار گرفتهاند، از آن پُـل مجاز به وَرطه هلاكت افتاده و آرزوي رسيدن به حقيقت را به گور بردهاند؛ مگر چنين نيست كه:
«النَّظْرَةُ بَعْدَالنَّظْرَةِ تَزْرَعُ فِي الْقَلْبِ الشَّهْوَةَ وَ كَفي بِها لِصاحِبِها فِتْنَةً».24 يعني: يك نگاه بعد از نگاه اوّل، شهوت را در قلب ميكارد و همان نگاه دوّم براي فريبخوردن صاحبش كفايت ميكند.
همين نگاه، تيري از تيرهاي مسموم شيطان است: «النَّظَرُ سَهْمٌ مِنْ سِهامِ اِبْليسَ مَسْمومٌ. وَ كَمْ مِنْ نَظْرَةٍ أَوْرَثَتْ حَسْرَةً طَويلَةً».5يعني: « نگاه(حرام)، تيري از تيرهاي زهرآلود شيطان است. و چه بسا نگاهي كه حسرتي طولاني باقي ميگذارد». كلام يكي از عالمان متّقي معاصر در اين باب شنيدني است: « بايد گفت بنابر اين جاي بسي شگفت است از شارع مقدّس اسلام، كه با اهتمامي كه در دعوت و سوق مردم به سوي خدا داشته، چگونه اين پل و قنطره خدايي (يعني عشقورزي به حسان الوجوه) را كه مطلوب همه نفوس - و يا لااقل به گفته بعضي: مطلوب نفوس ظريفه و لطيفه و امري آسان- است فراموش كرده و پشت سرانداخته است و هرگز مردم را از اين راه به سوي خدا سوق نداده است. گويا عارفان و اولياي صوفيه، از پيغمبر اكرم صلَّي الله و عليه وآله و سلّم و ائمّه دين عليهمالسّلام به راههاي خدايي و مصالح و حِكَم واقعي داناتر و در هدايت مردم دلسوزتر بودهاند».26
شگفتانگيزتر آن كه شارع مقدّس، نه فقط پيمودن اين طريق آسان را نفي كرده، بل كه راه دشوار بندگي عاقلانه و مبتني بر تقوا را تنها راه رساننده به سعادت ابدي معرّفي كرده است.
3- گرچه قَلَم را از غَوْر در اين وادي آزَرم است، ليك چون بازار اين عشق امروزه هم گرم است، بنابر وظيفه حقگويي، مواردي از سيره صوفيان را از كتاب يكي از محقّقان در اين طريق نقل ميكنيم، تا مقصود واقعي آنان از عشق، روشن شود.
«صوفيان به زن و آميزش جنسي و نظر به اَمْرَد (النّظر إلَي الاَمْرَد) جنبهاي قداستآميز بخشيده و كوشيدهاند تا به يارمندي عشق انساني و زن و شاهد ساده به خدا تقرّب جويند، چون خدادوستي و خداپرستي و فناي فيالله را تنها بدين وسيله ممكن ميدانستند و براي نيل به حالت وَجْد و سُكْر، چهرههاي زيباي نوسالكان را در صف اوّل حلقه مينشاندند.
از ميان صوفيان، صوفيان جمالپرست با كمال بيپروايي جمالپرستي ميكردند و در بازارها ميگشتند و پسران اَمْرَد پيدا مينمودند و به ايشان تعشّق ميورزیدند و در سماع با شاهدان ميرقصيدند27 و كمال روحاني سالك را درتماشاي زيباييهاي صُنع ميدانستند كه:
جان طفل ره است و شاهدي دايه اوست شـاهـد بـازي هـميشه سرمايه اوست
ايـن صورت زيـبـا كه تـواش مـيبـيني آن شاهد نيست ليكن اين سايه اوست
اوحدالدّين كرماني در عشقبازي و شاهدبازي دست همه را از پشت بسته بود. او ميپنداشت عشقِ مَجازيِ صوري، مِنهاج (= طريق) عشق حقيقيِ الاهي است.28 و در عشقِ شاهِدان، بيخودي و بيقيدي از خود نشان ميداد و ميگفت:
شاهدبـازم هـرآن كـه انـكـار كـنـنـد
چون در نِگَري، روز و شب اين كار كنند
آنها كه ببيني هـمـه شـاهـدبـازنــد
آن زَهْـره نـدارنـد كـه انـكـار كـنـنــد
زان مـينـگـرم بـه چشم سر در صورت
كـز عـالَـم مـعـنـاسـت اثـر درصـورت
اين عالَـم صـورت اسـت و ما در صُوَريم
مـعـني نـتـوان ديـد مـگـر در صـورت29
و ظاهراً بدين سبب، بعضي از همعصرانش او را « اِبـاحَـتـي و مُـبـتَـدع» ميخواندهاند. وي همچنين سروده است:
قومـي كـه اِبـاحـتـي بـه مـن بربـنـدنـد
بر ريش و سبال خويشتن ميخندند
معروف و جُنَيْد و شِـبْـلي ار زنـده شوند
وَ الله كـه اِبـاحَـتِ مـرا بِـپـسَـنـدنـد
عبدالرحمن جامي، شاعر و عارف معروف نيز از رساله اقباليّه تأليف شيخ ركنالدّين علاءالدّوله سمناني نقل ميكند0 كه شيخ شهابالدّين سهروردي او را مُبتَدع خوانده بود».31 براين اساس، در مطلب ذيل با دقّت تأمّل ميكنيم:
« تفصيل مقام اين كه عشق انساني به دو قسم حقيقي و مجازي تقسيم ميشود. عشق حقيقي، محبّت خدا و صفات و اَفعال اوست، از اين جهت كه اَفعال اوست. عشق مَجازي خود بر دو قسم است: نَفْساني و حَيْواني؛ مبدأ عشق نَفْساني، مُشاكَلَتِ جوهريِ نفس عاشق و معشوق است و بيشترِ خوشامد او از شَمائل معشوق است؛ زيرا كه آن آثار، در نفس او صادر ميشود. امّا مبدأ عشق حَيْواني شهوت بدني و طلب لذّت حيواني است و بيشتر خوشآمد عاشق از ظاهر معشوق و رنگ او و شكل اعضاي او است، زيرا اينها اموري بدني هستند. عشق نوع اوّل را، لطافت نفس و صفاي آن اقتضا ميكند و عشق نوع دوّم را نفس اَمّاره، كه بيشتر اوقات، همراه با فجور و حِرْص بر آن است».32
از صاحب عبارات اخير بايد پرسيد: خوش آمدنِ نفس از ناز و كرشمه معشوق و تناسب اعضاي او را كه در سخنان پيشين خود برآن اشاره كردند، چگونه ميتوان از دايره عشقِ حيواني بيرون راند و در حوزه عشق نفساني گنجاند تا بتوان به مدحش پرداخت؟! بنابراين، استحسان شمائل معشوق و خوشآمدن از ناز و كرشمه او كه در طبع لطيف هر عاشقي هست، دليل مناسبي براي مطلوبيّت ذاتي اين گونه امور نيست. بر همه اين مطالب اين حقيقت را هم بيفزاييد كه هر آن چه انساني است، قابل تقديس نيست؛ چرا كه در بيان مذكور، اين امر مسلّم فرض شده كه عشق، جنبهاي انساني دارد كه برتر از وجهه حيواني آن است. ما ريشه اين پيشفرض را بَر ميكَنيم كه: چه دليلي وجود دارد بر اين كه هر آنچه در انسان است و در حيوان نيست، مقدّس باشد؟ حُبّ جاه و مقام و رياستطلبي- كه در حيوان نيست، امّا در آدمي وجود دارد- خاستگاه جنايتهاي بسيار ميشود و حتّي از شهوات حيواني هم نكوهيدهتر است؛ پس معادلهاي بين انسانيبودن و خوببودن برقرار نيست.
4- مصاديق برشمرده شده براي «عشق عفيف نفساني» را به هيچوجه و با هيچگونه تأويلي نميتوان غير از«شهوت جنسي حيواني» دانست. براي تأكيد بر اين مطلب، نظرتان را به عبارات پاياني ملِّاصدرا در بحث عشق جلب ميكنيم. اين جملات در توضيح وصال به اصطلاح عارفانه و در مقام توجيه مراتب تمناّي اتحاد عاشق با معشوق بيان شده است:
«إِنّ العاشق إذا اتّفق له ما كانت غاية متمنّاه و هو الدّنوّ من معشوقه و الحضور في مجلس صحبته معه، فإذا حصل له هذا المتمنّي يدّعي فوق ذاك و هو تمنّي الخلوة والمجالسة معه من غير حضور أحد فإذا سهل ذلك و خلّي المجلس عن الأغيار تمنّي المعانقة والتّقبّل، فإن تيسّر ذلك تمنّي الدّخول في لحاف واحد والالتزام بجميع الجوارح أكثرماينبغي».33
باز هم اين پرسش را با خود مطرح سازيد و جواب آن را بيابيد كه اگر اوج شهوت جنسي حيواني را بخواهيم توصيف كنيم، آيا جز تعابير فوق را ميتوانيم به كار ببريم؟! آيا ملّاصدرا اين مرتبه از فناي عاشق در معشوق را هم عشق عفيف انساني مينامد؟! اگراين هم عفيف است، پس غير عفيف آن كدام است؟ پس بدانيم كه در لسان عشق جويانِ عارف نما قصّه به استحسان شمائل معشوق، ختم نميگردد. نمونه ديگري را از سيره فحل عرفان بشري! ابن عربي بشنويد، تا باورتان بر مطلب مذكور تقويت گردد.
در يكي از كتابهاي شرح حال ابن عربي كه در اين روزگار منتشر شده و تمجيد و تحسين اين شخصيّت برتمام آن سايه افكنده است، نويسنده در توصيف حالات و مراحل سلوك وي، وقتي به حالات او در مكّه و آشنايياش با شيخ مكينالدّين ميرسد، چنين ميگويد:
«حالات زاهدانه و عابدانه شيخ مكينالدّين أبوشجاع زاهر الاصفهاني در او بسيار مؤثّر بود، امّا چندي كه در بلد امين بود، با ديدن دختر استادش، شيخ مكين كه در مكّه ساكن بود، در او حالتي عجيب و تازه نمايان شد. عشقي پاك كه از ديدار حُسْن و جمال پديدار شده بود. دختري بس زيبا و خوشسخن كه خاطره آن ايّام نه تنها اسباب سرودن منظومهاي عاشقانه به نام ترجمان الاشواق شد، كه اين خاطره تا واپسين لحظات عمر در او اثرگذار بود. پديداري عشقي اينگونه كه از حُسْن و جمال، كه منشأ عشق است ميجوشد، مسلّم است كه فراموشناشدني است. بدين ترتيب در كنار عشق الاهي كه در ذات هر موجود است، ميتوان عشقي انساني و زميني را تجربه كرد؛ امّا بيشهوت و بدون خيال منفي، يعني عشقي پاك و عفيف!».34
ميپرسيم: آيا ميتوان عشق زميني بدون شهوت و خيال منفي داشت و آن را عشق پاك ناميد؟ در اين مورد، بحث خواهيم كرد. جالب آنكه نويسنده به نقل از كتاب « ابن عربي چهره برجسته عرفان اسلامي»، «كمالات اخلاقي» را همسايه «زيباييهاي جسماني» آن دختر قرار ميدهد كه شيفتگي ابن عربي را موجب شده است:
«شيخ مكينالدّين را دختري بوده، زيبا و پارسا و دانا موسوم به نظّام و ملقب به عين الشّمس و البهاء كه در تقوا و پارسايي، خصايل پسنديده، رفتار سنجيده و كمالات اخلاقي و زيباييهاي جسماني، فريده عصر و يتيمه دهر و يگانه روزگارش بوده است. ديدار اين دختر در ابن عربي اثري فوق العاده بخشيده و او را مجذوب و شيفته خود گردانيده و الهام بخش اشعار عاشقانه و تغزّلات عارفانه وي و بالاخره موجب به وجود آمدن كتاب قابل تحسين ترجمان الاشواق گرديده است».35
پيشتر درباره همجواريِ فضائل اخلاقي با زيباييهايِ جسماني كه در كلام ملّاصدرا ديديم، سخن گفتيم و شائبه موجود در اين تعبير را نماياندنم كه نيازي به تكرار آن نيست. نويسنده كتاب، در ادامه از قول ابن عربي در مقدّمه ترجمان الاشواق، اين عشقِ «به اصطلاح عفيف» را توصيف ميكند كه بخشهايي از آن را ميخوانيد:
« و براي اين استاد كه خداوند از وي خشنود باد، دختري بود دوشيزه، لطيف پوست، لاغرشكم، باريكاندام كه نگاه را در بند ميكرد و محفل و محفليان را زينت ميبخشيد و نگرنده را دچار حيرت ميكرد...گوشه چشمش فريبا و اندامش نازك و زيبا بود...اگر روانهاي ناتوان و بيمار و بدانديش و بدسگال نبود،36همانا من در شرح زيبايي خَلق و خُلق وي –كه چون باغ شاداب مينمايد- داد سخن ميدادم...شهر مكّه به وسيله او روشنايي يافته و باغها به واسطه مجاورتش شكوفا گشتهاند».37
نويسنده كتاب «ابن عربي» ترجمه سخن ابن عربي درسطور فوق را عيناً از كتاب «محييالدّين ابن عربي، چهره برجسته عرفان اسلامي» نقل ميكند، امّا هرگز از نظرِ منصفانه نويسنده محقّق آن كتاب، ذكري به ميان نميآورد كه نوشته است:
« او به اين ترتيب براي اشعار خود در كتاب ترجمان الاشواق، معاني بسيار دقيق و عميق عرفاني قائل ميشود و تأكيد ميكند كه اين معاني را در وراي پرده نظمي كه در ستايش دختر مكينالدّين نظام كه دوشيزه فرزانه، دُرّ يگانه، افسانه گرانمایه، بزرگ و پيشواي حَرَميْن است سرودهايم، پنهان داشتهايم. امّا با اين همه بعيد است كه منظور نظرش در حال سرودن اين اشعار عاشقانه، معاني عرفاني مذكور باشد، بلكه آن چه به نظر قريب مينمايد، اين است كه منظور اصلي وي در مقام نظم اين ابيات، ستايش زيباييهاي معنوي و بدني نظام بوده و بعداً آن ها را به معاني عرفاني فوق تأويل كرده است».38 درعوض، به دليل سرسپردگي و دلدادگي به شيخ خود، به اِبن عربي، مطالبي غريب و شگفت آور ابراز ميدارد:
« به هر جهت اين تجربه معنوي كه از شخصي مادّي به آدمي منتقل ميشود، تا دل صاف و نفس مغلوب نباشد، حاصل نميآيد. كسي از اين كلمات دلنشين، بوي نفس و شهوت و شيطان را نمييابد. آن چه هست، ذوق پاك و عشق عفيف است. ترسيم زيبايي است بيلذّت جسماني. حَظّ بَصَر است از اصل جمال، نه از جنس مخالف!».39
«علامت تعجّب» در پايان نقل فوق، از مؤلّف همان كتاب است. ايشان ادّعا ميكند كه ردّپايي از نفس و شهوت و شيطان در آن تعابير دلنشين نيست و ابن عربي فقط «زيبايي جسماني» را توصيف كرده بيآنكه لذّت جسماني برده باشد؛ امّا خود، از اين ادّعا به شگفت ميآيد! از ايشان ميپرسيم كه «حظّ بَصَر از اصل جمال به جاي لذّت از جنس مخالف» چه معنايي دارد و با لذّت جسماني چه تفاوتي دارد؟! جواني كه در اوج غَلَيان شهوت گرفتار چشم خُمار و اندام لطيف جنس مخالف است، چگونه ميتواند دَم از عشق الاهي و آسماني بزند و خود را مُبَرّا از عشق پليد حيواني بخواند؟! امّا همان نويسنده، بي هيچ آزَرْمي، قصّه مشابهي از ابن عربي و يك دختر رومي نقل ميكند و باز هم ادّعاهاي بيدليل وتعجّبانگيز خود را تكرار ميكند:
«به هر جهت، وجود تجربههاي عشقي- چه در حوزه معنوي و چه جسماني و زميني – بدون دخالت نفس و هواهاي نفس، مددكار سلوك ابن عربي بوده است. و اي بسا برخي از لطافتهاي دروني او، بازتاب همين عشقهايي بوده كه وي هر از چندگاهي بدان گرفتار ميآمده و خوبرويان ايماني را كه هر لحظه در تهذيب و تربيت و تعليم وي ميكوشيدهاند، زيارت ميكرده است. اين عشقها كه حالات او را دگرگون ميكرده و در او صيقل و صفا ايجاد ميساخته، در عين حال معرفتي خاص كه از عشق پاك ميجوشد نيز به وي منتقل ميكرده است. و اي بسا همين مقولات، اسباب مكاشفات بيشتر و ديدن وقايع، رؤياها و مبشّرات تكان دهنده را براي وي ايجاد مينموده است».40
با توجّه به آن چه تاكنون گفته آمد، عشق جسماني و زميني بدون دخالت نفس و هواهاي آن هرگز قابل فرض نيست. شرع به شدّت ما را از آن باز داشته است تا چه رسد به اين كه مددكار سلوك سالك شود. اين عشقها حالات انسان را دگرگون ميسازد؛ امّا- برخلاف مدّعاي مذكور- قلب را صيقل و صفا نميدهد و به جهت ناپاك بودن، مانعي براي معرفت سالك محسوب ميشود. به همين دليل، اين عشقهاي حيواني حجابي در راه تحقّق مكاشفات صحيح است و اعتماد انسان را به آنها سلب ميكند. آري! مخالفت با آن همه هشدارهاي شرع و عقل، نتيجهاي جز اين ندارد. به اين ترتيب، مسلك عشق صوفيانه طريقي بسيار خطرناك و پرآفت ميگردد.
نتیجه
آن چه نزد صوفیان از آن به عشق تعبیر میشود، شامل معنایی متفاوت با عشق به معنای محبّت شدید است. صوفیان به سبب عشق برای خود گریزگاهی ساختند تا با تمَسّک به اسامی کاذبِ وحدت، وصال، فَنا و امثال آنها بتوانند جواز و اِبـاحه هر عمل خلاف شرع را برای خود مدّعی شوند و خود را از بند قید و شرطهای دینمحوری آزاد ساخته و به بندگی هوای نفس در آیند و این در حالی باشد که از نام مسلمانی نیز بی بهره نیستند!
با کمال تأسف، این مار خوش خطّ و خال نزد گروهی آنقدر طنّازی نمود که حتّي مسلَّمات دین را زیر پا گذاشتند و به تأویل، تفسیر و تأیید تخیّلات و توهّمات گروهی پرداختند که ثامن الائمه امام هشتم، حضرت علی بن موسی الرضا علیهماالسَّلام در مورد آنان فرموده است:
« مَن ذكرَ عِندَهُ الصّوفية وَ لَمْ ينكرهُم بِلِسانِهِ وَ قَلبِهِ فَلَيْسَ مِنّا وَ مَنْ أنْكَرَهُمْ فَكَانّما جَاهَدَ الْكُفّارَ بَينَ يَدَي رَسوُلِ الله ـ صلَّي الله عليه و آله و سلَّم ـ ».
يعني: هركس نزد او نام صوفيه برده شود و به زبان و قلب خود از آنان تبرّي نجويد و انكارشان نكند، از ما نيست و هر كس صوفيّه را انكار كند، مانند كسي است كه با كفّار در ركاب رسول خدا ـ صلَّي الله عليه و آله و سلَّم ـ جهاد كرده است. 41
سيّدمحمود هاشمي
پي نوشت ها
- حسین بن منصور حلاج، الطواسين، به تحقيق: لویی ماسینیون، صص 45، 145- 148.
- نيكلسون، تصوّف اسلامی و رابطه انسان و خدا، ترجمه دكتر محمّدرضا شفیعی كدكنی، ص 77.
- عطار نيشابوري، تذكرة الاولیاء، به اهتمام نیكلسون، ص 51 از جنید بغدادی.
- كاشانی، عزّالدین محمود، مصباح الهدایة و مفتاح الكفایة، به اهتمام جلالالدّین همايی، فصل غیرت، ص 414.
- عینالقضات همدانی، تمهیدات، ص 221.
-همان.
0- دیوان سنایی (بخش غزلیات)، ص 748.
41- قمي، شيخ عبّاس، سفينة البحار ج 2، ص57؛ علاّمه خويي، شرح نهج البلاغه ، ج 4، ص304.
منابع و مآخذ
- ابن بابويه(شيخ صدوق) محمدبن علي، من لايحضره الفقيه، به تصحيح علي اكبر غفاري، جامعه مدرسين قم، 1404ق.
- بني هاشمي، سيّدمحمّد، كتاب عقل، انتشارات نبأ، تهران، 1385ش.
- تهراني، ميرزا جوادآقا، عارف و صوفي چه مي گويند؟، چاپ دوّم، مشهد، 1346ش.
- جامي، عبدالرحمن، نفحات الانس،
- حسین بن منصور حلاج، الطواسين، به تحقيق: لویی ماسینیون.
- خويي، شرح نهج البلاغة،
- سنايي غزنوي، مجدود بن آدم، ديوان، به اهتمام مدرس رضوي، تهران، 1320ش.
- صدرالدّين شيرازي، محمّدبن ابراهيم، الحكمةالمتعاليه في الاسفارالعقليّة الاربعة، چاپ دوم، قم، 1368ش.
- عراقي، فخرالدين، اللَّمعَات، به سعي دكتر جواد نوربخش،
- عینالقضات همدانی، تمهيدات، به كوشش عفيف عسيران، تهران، 1370ش.
- همو، نامهها، به اهتمام عفیف عسیران و احمد منزوی، نشر اساطير، 1387ش.
- عطار نيشابوري، تذكرة الاولیاء، به اهتمام رينولد نیكلسون، انتشارات علم، تهران، 1384ش.
- قمي، شيخ عبّاس، سفينة البحار و مدينة الحكم و الآثارثارآثار، دارالاسوة للطباعة و النشر، بي تا.
- كاشانی، عزّالدین محمود، مصباح الهدایة و مفتاح الكفایة، به تصحيح و مقدّمه جلالالدّین همايی، تهران، 1323ش.
- كليني، محمد بن يعقوب، الكافي، به تصحيح علي اكبر غفاري، دارالكتبالاسلامية ، تهران، 1388ق.
- مولوي، جلال الدين محمّد، مثنوي معنوي، به كوشش نيكلسون، تهران، 1363ش.
- نيكلسون، رينولد، تصوّف اسلامی و رابطه انسان و خدا، ترجمه دكتر محمّدرضا شفیعی كدكنی، تهران، 1358ش.
|